میلاد حضرت علی و روز پدر
روز پدر و سالروز ولادت حضرت علی (ع)بر تمام شیعیان جهان تبرک باد

روز پدر و سالروز ولادت حضرت علی (ع)بر تمام شیعیان جهان تبرک باد

قصه گفتن براي تكامل مغز نوزاد لازم است
|
|
دكتر"نرگس كچوئي " روان شناس، در گفت و گو با ايرنا گفت: والدين براين باورند كه نوزاد هيچ چيز را متوجه نميشود و لازم نيست با او حرف بزنند، اين در حالي كه مغز نوزاد آماده براي پذيرش و يادگيري است و دوست دارد صداي والدين خود را بشنود و با محيط آشنا شود وي گفت : والدين حتما بايد نام اشيا ، غذا،اسباببازي و يا هرچيز ديگري را كه به نوزاد ميدهند براي او بگويند و زماني كه كودك سعي ميكند به هر لفظي كلمه را ادا كند صحبت كردن او را قطع نكنند و اجازه دهند آن گونه كه راحت است آن را تلفظ كند
وي بااشاره به اينكه نوزادان به صداي افراد مونث بهترين پاسخ را ميدهند ، افزود : مطالعات نشان داده است كه صحبت با زبان كودك ، باعث تاخير در تكامل گفتار نميشود ، اما والدين بايد سعي كنند در صحبت با كودك تركيبي از لغات بزرگسالان را با صداي بچه گانه مورد استفاده قرار دهند
كچوئي گفت : در واقع با اين عمل بسترسازي مناسبي را براي كودك در اداي صحيح كلمات فراهم كردهايم دكتر "محمود رسالتي" روان شناس نيز با اشاره به اينكه از چهار ماهگي به بعد، پنج حس نوزاد از تعامل و واكنش بيشتري برخوردار ميشود، گفت :بينايي كودكان بعد ازچهارماهگي در حال افزايش است به طوري كه توانايي پيگيري اجسام متحرك را از خود نشان ميدهد
وي افزود : والدين بايد بعد از چند ماه فضاي اتاق كودك را تغيير دهند و او را با ديگر فضاهاي بيرون از خانه و ديگر افراد خانواه آشنا كنند وي اضافه كرد: كودكان علاقهمند به ديدن عكسهايي با رنگهاي شاد و پيچيده مي باشند بنابر اين بايد براي آنها كتابهاي داستاني تهيه شود كه رنگي وبا تصويرهاي بزرگ باشد زيرا اين عمل باعث افزايش آشنايي و عكس العمل كودك ميشود
رسالتي با اشاره به اينكه حس شنوايي كودك نسبت به تكلم او حساستر است، گفت:كودك دوست دارد صداهاي مختلف را بشنود و در مقابل آنها بسته به علاقه عكس العمل نشان ميدهد به طوري كه حتي آنها را تقليد ميكند و منتظر تشويق والدين ميماند رسالتي گفت: والدين بايد حس چشايي فرزندان خود را تحريك كنند و بشناسند زيرا برخي از كودكان نسبت به يك سري از غذاها و طعمها آلرژي دارند كه اين خود باعث بيماري و بيقراري كودكان ميشود
وي افزود : درباره حس لامسه كودكان بايد اجازه داد آنها همه چيز را در خصوص زبري ، نرمي ، گرماو سرما احساس كنند تا بتوانند در مقابل آنها عكس العمل نشان بدهند وي اضافه كرد : اولين پله براي بيدار و فعال كردن اين حس در نوزادان نوازش و در آغوش گرفتن آنها است زيرا با اين عمل به او اين احساس منتقل مي شود كه او را دوست دارند و جايش امن است
|
|
قصه و تأثير آن در تربيت كودكان
|
|
در كشور ما به رغم وجود گنجينه هاي علم و معرفت و داستآنها و افسانه هاي زيبا و آموزنده، اوليا و مربيان بيشترين وقت خود را به مسائل آموزشي كودكان اختصاص مي دهند و دانش آموزان نيز در خانه و مدرسه بيشتر اوقات خود را صرف يادگيري هاي غير فعال كرده، از سختي و خشكي دروس و اضطراب امتحان و نمره رنج مي برند. بدين ترتيب اغلب اوليا و مربيان از هدف اصلي تعليم و تربيت كه پرورش انسان هاي خلاق، مبتكر و كارآمد است، باز مي مانند. هدف از ذكر اين مطالب آشنايي شما با روش هاي قصه خواني و قصه گويي براي كودكان دبستاني است كه نقش بسزايي در رشد و شكوفايي خلاقيت در كودكان دارد. ادبيات كودكان چيست؟ ادبيات كودكان شامل قصه، شعر، نمايش، افسانه و داستان است. ادبيات كودكان عبارت است از تلاشي هنرمندانه در قالب كلام، براي هدايت كودك به سوي رشد، با زبان و شيوه اي مناسب و در خور فهم او. به بياني ديگر، ادبيات عبارت است از چگونگي تعبير و بيان احساسات، عواطف و افكار به وسيله ي كلمات در اشكال و صورت هاي گوناگون. ادبيات، كودك را در همه ي اوقات زندگي پرورش مي دهد و باعث مسرت خاطر، وسعت تخيل و قوت تصور او مي شود و نيز نيروي ابتكار و ابداع به او مي بخشد. داستآنها و اشعاري كه كودكان مي خوانند و مي شنوند اثري عميق در فكر و روحيه ي آنان مي گذارد و ايشان را براي رويارويي با مسائل رشد و معاشرت با ديگران آماده مي سازد و نيز در درك و فهم مشكلات زندگي آنان را ياري مي كند. ادبيات كودك، به ويژه در زمينه هاي زبان آموزي و آموختن كلمات تازه به كودكان، نقش قاطعي دارد. هدف هاي برنامه ي ادبيات كودكان در آموزش و پرورش دوره ي ابتدايي عبارت اند از: 1- كمك به پرورش قدرت بيان و عواطف و افكار كودكان. 2- تقويت و پرورش نيروي تخيل در كودكان. 3- تحريك قوه ي ابتكار و ابداع در كودكان. 4- ايجاد عشق و علاقه به ادبيات در كودكان. در تعريف ادبيات كودكان مي توان گفت: مجموعه ي نوشته ها، سروده ها و گفتارهايي است كه از طرف بزرگسالان جامعه براي استفاده ي خردسالان فراهم مي آيد، يا خردسالان خود خالق آن هستند. 5- رشد اعتماد به نفس كودك و علاقه مند ساختن او به آزادي و عدالت اجتماعي. 6- برآورده كردن نيازهاي عاطفي كودك و آماده ساختن او براي دريافت پيام هاي اخلاقي و انساني و شهروندي خوب بودن. تأثير قصه در كودكان داستان و قصه نقش بسيار مهمي در تكوين شخصيت كودك دارد. از طريق قصه ها و داستان هاي خوب، كودك به بسياري از ارزش هاي اخلاقي پي مي برد. پايداري، شجاعت، نوع دوستي، اميدواري، آزادگي، جوانمردي، طرفداري از حق و حقيقت و استقامت در مقابل زور و ستم ارزش هايي هستند كه هسته ي مركزي بسياري از قصه ها و داستآنها را تشكيل مي دهند. پرورش حس زيبايي شناسي در كودك، متوجه ساختن كودك به دنيايي كه اطرافش را فرا گرفته، پرورش عادات مفيد در كودك، تشويق حس استقلال طلبي و خلاقيت كودك هدف هاي اصلي طرح قصه هاي خوب براي كودكان است. انتخاب قصه هاي مناسب مسئله ي انتخاب كردن قصه، با توجه به انبوه موادي كه در اختيار قصه گوست، به ويژه براي قصه گوهاي تازه كار و مبتدي، مشكلي اساسي است. حتي بهترين و برجسته ترين قصه گوهاي حرفه اي هم قادر به گفتن هر داستاني نيستند. قصه گو، قهرمانان خود را از قصه هايي مي سازد كه با شخصيت خاص و سبك او متناسب باشند. قصه گوي تازه كار، ابتدا بايد سعي كند كه ويژگي هاي شخصيت و سبك گويش خود را ارزيابي كند. سپس از خودش بپرسد: چه نوع داستان هايي را مي توانم مؤثر و خوب بيان كنم؟ چگونه مي توانم شخصيت خود را با قصه هماهنگ كنم تا هر دو بتوانيم با شنونده ارتباط برقرار كنيم؟ پس از آن كه قصه گو كار انتخاب كردن را تمام كرد، وارد مرحله ي آماده كردن داستان براي گفتن مي شود كه از مهم ترين گام هايي است كه در جهت به كار گرفتن فن قصه گويي برداشته مي شود. قصه گو بايد به خاطر داشته باشد كه كار او از بر كردن يا از رو خواندن نيست، بلكه كار او قصه گفتن است كه مانند تجربه اي يگانه باقي مي ماند. از بر كردن قصه اغلب نخستين مانعي است كه راه سير طبيعي و خودانگيخته ي يك قصه گويي موفق را سد مي كند. قاعده ي درست اين است كه هرگز نبايد داستاني را براي «گفتن» به خاطر سپرد، بلكه با توجه به ساختمان قصه، به خاطر سپردن طرح آن كافي است. انتخاب و آماده كردن داستان، نخستين گام ها در راه پيشبرد هنر قصه گويي است و هنر قصه گويي بر آنها استوار مي شود. قصه گوهاي مبتدي و تازه كار به زودي متوجه مي شوند زماني را كه براي رسيدن به اين مرحله از رشد سپري كرده اند، سرمايه گذاري مفيدي بوده است. آماده كردن ذهن و بيان ، در ارائه ي موفقيت آميز يك قصه مهم ترين مُتغيّر به شمار مي آيد. بدون اين انتخاب و آماده كردن بسيار دقيق، قصه گو نبايد انتظار به دست آوردن يك تجربه ي موفق را داشته باشد.
|
در مورد سال درگذشت او اختلاف کمتری بین مورخین دیده میشود و به نظر اغلب آنان ۷۹۲ ه. ق است. از جمله در کتاب مجمل فصیحی نوشته فصیح خوافی (متولد ۷۷۷ ه. ق) که معاصر حافظ بوده و همچنین نفحات الانس تألیف جامی (متولد ۸۱۷ ه. ق) به صراحت این تاریخ به عنوان سال درگذشت خواجه قید شده است. محل تولد او شیراز بوده و در همان شهر نیز روی بر نقاب خاک کشیده است.
|
بزرگ مردي كه نام نيكش در شعر و ادب ايران جايگاه ابدي براي خود سرشت، نامش خواجه شمسالدين محمد حافظ شيرازي است.او در سال 726 هجري در شيراز متولد شد و پس از 65 سال زندگي را بدرود گفت. |
| |
|
|
براي حافظ زمان مفهومي ندارد. زمان تولد شعر او، زندگاني ابدي او، زمان شهرت روزافزون جهاني اوست. |
|
|
نامش "محمد" است و لقبش شمس الدين. اين نام و نشان زندگي جسماني اوست. حافظ عارف معارف الهي و حافظ قران است. دانشمندي است بزرگ و حکيمي دانا، شاعري توانا، ابرمردي سترگ از بي همدمي مينالد و ميگويد: سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي | ||
|
غزليات حافظ زبده ندارد، همه شيرين است و دلکش و مليح است و روحنواز. |
| |
در این مورد به طور خلاصه می توان به ویژگیهای زیر اشاره نمود:
یك قصه خوب قبل از هر چیز باید خدا محور باشد. یعنی در همه جای آن خدا حضورداشته باشد. معنی این حرف آن نیستكه جا و بیجا، با مناسبت یا بی مناسبت نام خدا یا آیا ت قرآن را بیاوریم مناسبت یا بی مناسبت نام خدا یا آیا ت قرآن را ، بلكه بدان معنا ست كه نشان دهیم قصه از یك تفكر توحیدیسرچشمه گرفته و جوشیده است. علاوه بر اینكه به غیر از نشان دادن ارزشهای عالی انسانی به خواننده برسانیم كه محور عالم وجود خداست و سرچشمه همه خیرها و فیوضات اوست و انسانها در این میان وسیله ای بیش نیستند و هر چه نیكی و خوبی هم كه از قهرمانان و شخصیتهای بزرگ داستان سر می زند همه از طرف خدا بوده و آنها تنها واسطه ای بوده اند كه خدا این توفیق را به آنان داده در خدمت همنوعان خود باشند.
خداوند یكی از ویژگیهای عمده قصه های قرآنی را «عبرت انگیزی» ذكر كرده است.
«لقد كان فی قصصهم عبره لاولی الالباب»
و این ویژگی آن قدر مهم است كه اگر داستانی فاقد آن باشد، یعنی صرفا برای سرگرمی و تفریح خواننده یا به شگفتی انداختن او نوشته شده باشد، از نظر ما چیزی در حد یك لطیفه یا معماست و نباید اسم قصه را روی آن گذاشت بنابراین قصه نویس های مسلمان هرگز نباید صرفا برای سرگرم ساختن و تفنن خواننده دست به قلم ببرند؛ چون در این صورت، حداقل اجر معنوی از این كار نخواهند برد.
قصه ای كه جذاب و گیرا نباشد و نتواند تا آخرین لحظات خواننده را همراه خود بكشد ولو با بهترین پیام و محتوی، قصه موفقی نخواهد بود، قصه خوب قصه ای است كه این هر دو یعنی محتوا و پیام و كشش و گیرایی را با هم داشته باشد؛ و نمی توان به صرف داشتن یك محتوای خوب، جذابیت و گیرایی را نادیده گرفت.
قصه باید طوری نوشته شود كه خواننده بتواند ماجراهای آن را باور كند. یعنی اصل علت و معلول به دقت در قصه رعایت شود به طوری كه هر ماجرا نتیجه طبیعی ماجراهای قبلی و مؤثر در ماجراهای بعدی باشد، و طوری زمینه لازم برای وقوع ماجراها فراهم شود كه خواننده در محتمل بودن آن شك نكند.
حاشیه روی زیاد از حد، خارج شدن از موضوع اصلی قصه، وپرداختن به مسائل فرعی كه چندان نقشی در پیشبرد قصه ندارد، باعث كسل شدن خواننده و خارج شدن رشته كلام از دست او می شود.
نثر یا زبان قصه بایستی متناسب با موضوع قصه و نیز گروه و قشری باشد كه برای او می نویسیم.
نویسنده مجاز نیست تحت این عنوان كه «حرفی كه از دهان شخصیتهای داستان بیرون می آید متناسب با تیپ و خصوصیات اجتماعی آنان باشد یا؛ بیان این حرفهای غیر اخلاقی ، داستان را طبیعی و ملموس تر جلوه خواهد داد.»
سخنان زشت و موهن را حتی از زبان آنان ، در نوشته اش بیاورد. در صورت لزوم بایستی غیر مستقیم و در لفافه به بیان این موضوع پرداخت.
بطور کلی یک قصه خوب دارای ویژگیهای زیر است :
خدامحوری ، عبرت آموزی ، کشش و جذابیت ، منطقی و عقلانی بودن ، گزیده گویی ، نثر متناسب ، عفت قلم و کلام ، تقوی ، پرداختن به ریشه ها و یکدست بودن نوشتار.
نویسنده مجاز نیست محور داستانش را روی سوژه های صرفا جنسی و شهوانی قرار دهد، و در قصه های معمولی نیز مجاز نیست به بهانه طبیعی و ملموس تر جلوه دادن قصه، به ذكر صحنه های جنسی یا توصیف اندام و ریزه كاری های صورت زنان بپردازد. و در هر حال باید توجه داشته باشد كه قصه های او را ممكن است افراد گوناگون با افكار و روحیات مختلف و در سنین مختلف بخوانند و اگر خدای ناكرده قصه او باعث بیدار شدن غرایز جنسی خفته ای حتی در یك نفر، یا تشدید آن در فرد دیگری بشود، عواقب ناشی از آن مستقیما متوجه نویسنده قصه خواهد بود و او در پیشگاه خدا و خلق خدا باید پاسخگو باشد.
قصه خوب تنها به بیان سطحی درد ها نمی پردازد بلكه ریشه ای با مسائل برخورد می كند و عمق آنها را نشان می دهد. به عبارت دیگر علتها را هدف قرار می دهد، نه معلولها را!
او از معلولها به علتها می رسد، نه آنكه در معلولها در جا بزند و احیانا آنها را به عنوان علت نیز معرفی بكند. البته این كار باید بسیار ظریف و هنرمندانه صورت بگیرد. همچنین وظیفه قصه نویسی تنها بیان دردها نیست بلكه باید چاره درد را كه همان پیاده شدن صحیح احكام اصیل اسلامی در سراسر جهان است را نیز بیان كند. در غایت بیش از آنكه محرك احساس باشد، راهگشا و راهنما و مرشد باشد.
به این معنی كه یك نوع هماهنگی و ارتباط دقیق بین تمام اجزاء قصه (مقدمه ، ماجراها ، شخصیتها ، محیط ، پایان و گره گشایی و...) وجود داشته باشد، و نوشته در طول كار ، دچار نوسانهای نابجا نشود
|
اهميت خلاقيت و روشهاي عملي پرورش آن -دروني کردن ارزشها |
|
در ادامه بحث مربوط به خلاقيت ، به روشهاي عملي پرورش خلاقيت در مرحله ابتدايي مي پردزايم و نظريات دانشمندان معروف را در مورد عوامل موثر بر آن توضيح مي دهيم . ما در اينجا روش " بارش مغزي " يا " طوفان مغزي " و روش بديعه پردازي گاردون را توضيح مي دهيم. |
روشهاي عملي پرورش خلاقيت |
|
1-داستانگويي و قصه نويسي : از کودکان بخواهيد که داستان ، شرح حال يا انشاء بنويسند. |
عوامل خلاقيت |
|
1-معلم : معلم بايد به رشته خود مسلط باشد ، عشق به معلمي و علاقه به رشته تحصيلي نيز در اين زمينه بسيار مهم مي باشد . |
روشهاي پرورش خلاقيت |
|
روشهاي پرورش خلاقيت ، روش بارش مغزي و روش بديعه پردازي هستند. |
روشهاي مورد کاربرد در بديعه پردازي عبارتند از : |
|
1-روش قياسي شخصي : معلم دانش آموز را ترغيب مي کند تا خود را به جاي چيزي بگذارد که هيچ ارتباطي به او ندارد و خود را توصيف نمايد . به طور مثال، يک شيميدان مي تواند ، خود را به جاي مولکولهاي اتم بگذارد. |
دروني کردن ارزشها |
|
در ادامه بحث ابعاد آموزش دوره ابتدايي ، به دروني کردن ارزشها در دوره دبستان مي پردازيم . اگر ارزشها دروني شده بودند ، ما شاهد بد رفتاري کودکان نسبت به ديگران نبوديم . در آموزش ابتدايي ، مي توان به اين مسأله تأکيد بسزايي داشت ، هر چند که اين عمل در مقاطع بعدي ، با عمق بيشتري ادامه پيدا مي کند . |
انواع ارزشها عبارتند از : |
|
1-ارزشهاي ذهني : ارزشهايي که در نظر يکي با ارزش هستند ، ولي براي ديگري ارزش محسوب نمي شود . |
روشهاي عملي دروني کردن ارزشها در مقطع ابتدايي ، عبارتند از : |
|
1-روش اسوه اي يا عملي : رفتار معلم يا والدين ، بايد نشاندهنده ارزشها در آنها باشد . آنها مي توانند حامل ارزشهايي باشند که تبليغ مي کنند . |
|
4-روش پيشگيري : از ابتدا بايد سعي کرد که ضد ارزشهايي مثل دروغگويي، در کودکان عادت نشود . ما بايد قبل از تثبيت عادات ضد ارزشي در رفتار فرد ، مانع آنها شويم . |
فضای کانون
روی پله های کانون نشسته بودم و به داستانی که در ذهنم وجود داشت مرور می کردم و با ذهنم کلنجار می رفتم و درگیر بودم.
که با چه جملاتی داستانم را شروع کنم که نا خوداگاه چشمم به کاشی های کف کانون افتاد و به آنها خیره شدم یک لحظه نقش
ونگارهای کاشی مرا به خود جلب کرد.یک آن احساس کردم که کاشیها می دانند نگاه من به انهاست وآن همه نقش و نگارهای
زیبا توجه خودشان را به من جلب کردنند. جالب بود تقریبا همه رنگهای مداد رنگی ام در ان کاشیها غرق شده بودند
آری تصاویری زیبا که نمی دانستم نقاش آنها کیست. که توانسته بدین زیبای گوشه ای از طبیعت را به تصویر بکشاند
بوی طبیعت را از ان کاشیها احساس می کردم اما نسیمی وجود نداشت که زیبای رابه نوازش در بیاورد .طبیعت ؛طبیعت مرده ای بود که زیر پاهای ما با بی رحمی تمام داشت خفه می شد و نمی توانست نفس بکشد .دلم می خواست پاهایم را از روی کاشی ها بردارم
که به فکرم رسید خوب خاک هم زنده است پس نباید پا روی آن گذاشت و راه رفت ولی خدای مهربان زمین را خلق کرده است
که انسانها روی آن زندگی بکنند و راه بروند.
با خودم گفتم شاید همه اینها وسیله هستند که ما بتوانیم به خدای خودنزدیکتر شویم وقدرتمام نعمتهای که در اختیار ما گذاشته را بدانیم و شکر این همه نعمتهای خدا را به جای بیاوریم و این را بدانیم که نقاش این همه طبیعت زیبا خداست
شیرین نعیمی فرد مربی ادبی مرکز 5
کانون فکری و پرورشی کودکان و نوجوانان
بسم الله الرحمن الرحیم
یک کبوتر تنها در برف
تنها بودم و لانه ای نداشتم هیچکس مرابه لانه اش راه نمی داد به خانه یکی از دوستانم که اسمش پا پر بود رفتم متا سفانه او هم مرا به لانه اش راه نداد.من توی سرما وبرف تنها مانده بودم به یکی از لوله بخاری خانه ای پناه بردم ولی یک بچه به طرفم سنگ پرت کرد من زخمی شدم بال زدم ورفتم نه غذایی نه آبی نه لونه ای. شبیه یک آدم برفی شده بودم .بچه ها به من می خندیدن و میگفتند:اونوببین یک آدم برفی واقعیه وبه طرفم برف پرتاب می کردند.یک دفعه تصمیم گرفتم که از اونجا برم نمی دانم کجا ولی باید می رفتم؛رفتم و رفتم و رفتم.یک دفعه صدای اذان به گوشم خورد یک گنبد طلای ازاون دور دورا معلوم بود.کمی رفتم جلو جلوتر باورم نمی شد اون گنبد طلا گنبد حرم امام رضا (ع)بود .از خوشحالی و با تمام وجودم به آقا سلام کردم و رفتم توی حرم پیش بقیه کبوترها و با آنها دوست شدم .کبوتر های حرم آقا مثل آقا مهربون بودن .با اون همه مهربونی اصلا سرما را حس نمی کردم.اونها به من لونه داده بودن .یک لونه ی گرم ونرم که احساس میکردم در بهاری زیبا بین فرشته ها هستم.
من این داستان را زمانی نوشتم که با خانم مربی ادبی در حیاط کانون درباره پرنده ها کار و حرف میزدیم
نام اثر:یک کبوتر تنها توی سرما
نام مربی ادبی : شیرین نعیمی فرد
نام استان:اردبیل
نام مرکز :5
گروه سنی:ج
نام نویسنده:خانم بابازاده
دخترک و کبوتر
روزی روزگاری دخترکی بود به نام آرزو ؛آرزوپدرو مادر خود را گم کرده بود .شهری که آرزو در انجا زندگی می کرد خیلی شهر بزرگی بود .آرزو دوستانی با نام لیلاو رویا داشت .آنها پدر و مادر داشتند .آرزو وقتی میدید که لیلا و رویا با پدر ومادر خودبیرون میروند .از چشمانش قطره اشک می ریخت و به رخت خواب می رفت .و به فکر پدر ومادر خودش می افتاد .وفکر می کرد که آنها الان کجا هستند و چه کار میکنند .آرزو در یک مدرسه کار می کرد ؛پول دربیارد تا بتواند شکم خود را سیر کند .آن زن صاحب مدرسه خیلی ظالم وستمگر بود آن زن میدسا نام داشت .آرزو دیگر از دست آن زن خسته شده بود .روزی کبوتر زیبا جلوی پنجره اتاق آرزو آمد .آرزو با خودش گفت:اگر پنجره را باز کنم کبوتر پرواز می کند.کبوتر به شیشه نوک می زد آرزو پنجره را باز کرد .کبوتر سعی کرد که خودش را به داخل اتاق بیاندازد که آرزو متوجه شکسته شدن پای کبوتر شد.آرزو خیلی ناراحت کبوتر را برداشت وروی تختش گذاشت .وپاهایش را باند پیچی کرد از آن به بعد کبوتر برای آرزو یک همدم بود و هر وقت دلش می گرفت با کبوتر حرف می زد.وقتی کبوتر پاهاش خوب شد از آرزو تشکر کرد ؛آرزو دهانش از تعجب باز مانده بود ؛چون کبوتر مثل انسانها داشت حرف می زد.آرزو به کبوتر گفت:تو هم بلدی مثل ما حرف بزنی ؟کبوتر گفت:بله ؛آرزو خیلی تعجب کرد .کبوتر کفت: من هم مثل تو سالها پیش پدر و مادرم را از دست دادم .روزها گذشت آرزو به کبوتر دل بسته بود و این دلبستگی روز به روز بیشتر شده بود .هر شب با او درد دل می کرد فصل پاییز تمام شد و فصل زمستان در راه بود کبوتر با آرزو خدا حافظی کرد .آرزو خیلی ناراحت شد کبوتر گفت: توی این مدت برای من خیلی زحمت کشدی .من هم می خواهم به عوض آن برای تو کاری انجام بدهم . تمام این مدت که با تو بودم به همراه دوستانم پدر ومادر تو را پیدا کردیم.آرزو از خوشحالی شروع کرد به گریه کردن و نمی دانست که چه بگویید.کبوتر را بغل کرد وبوسید .چند روز بعد پدر ومادر آرزوآمدند و آرزورابا خودشان بردند واز آن سال به بعد هر سال کبوتر در فصل بهار وتابستان پیش آرزو می امد .آرزو با پدر ومادرش زندگی خوبی داشتند
نام اثر:دخترک و کبوتر
نام مربی:شیرین نعیمی فرد
گروه سنی:ج
نام استان :اردبیل
نام مرکز:5
نام نویسنده:مهسا نیک نام
دانه تنها
یک روز از کنار باغچه خانه مان می گذشتم که صدایی شنیدم .دیدم که صدای دانه ایست ؛دانه کوچک را به دستم گرفتم .به من گفت: سلام نترس من دانه ام همه دوستان من برای خود خانه ای دارند ولی من نه. چی میشه تو هم برداری توی گلدون بکاری تا من هم مثل دوستانم خانه ای داشته باشم .چون آرزوی من اینه که هم سبزه عید باشم هم خونه ای داشته باشم . دلم برای دانه کوچک سوخت دانه را برداشتم و به داخل خانه بردم گلدان کوچکی آماده کردم یک مشت خاک توی کلدان ریختم و دانه کوچک را توی آن گذاشتم .آب برگشت وبه من گفت: پس من چی ؛منو نمی خواهی من از همه مهمترم گفتم: البته که تو را می خوام آب را برداشتم و به دانه توی گلدان آب دادم و کنار پنجره گذاشتم. بعد از سه روز دیدم دانه ای را که داخل گلدان کاشته بودم بزرگ شد .وحلا من و دانه ام که تبدیل شده بود به یک گل بزرگ وتمام گلدان را پر کرده بود .هردو منتظر عیدهستیم تا عید از راه برسه . دیگر آن دانه تنها تبدیل به گلی زیبا وسرسبز سفره ما شده بود .و با اینکه تنها بود الان دل همه ما را شاد کدره است.
نام اثر :دانه تنها
نام مربی:شیرین نعیمی فرد
گروه سنی :ج
نام استان: اردبیل
نام مرکز:5
نام نویسنده:رویا بوجاد
لیست افراد شرکت کننده در مسابقه زیر پلک ماه و نام اثر
|
نام
|
نام خانوادگی |
گروه سنی |
نام قالب اثر |
نام مرکز |
نام مربی |
|
نرگس
|
میر قریشی |
ج |
خانه قدیمی و پیر زن تنها |
5 |
شیرین نعیمی فرد |
|
ملیکا |
جهانگیر پیشه |
ج |
پرنده زخمی در لابلای برف |
5 |
شیرین نعیمی فرد |
|
نازنین
|
بابازاده |
ج |
تنها برگ روی درخت |
5 |
شیرین نعیمی فرد |
به نام خدا
در کوچه ما یک باغ وجود دااشت که در آن باغ خانه قدیمی بود که پیر زنی تنها در
ان خانه زندگی میکرد .داداش بزرگم از بچگی هر وقت کار بدی انجام میدام می گفت :الان میرم خاله کوکب را صدا میزنم.تابیادتو را بخوره من از ترس هیچ وقت نزدیک آن خانه نمی رفتم و خاله کوکب را هیچ وقت ندیده بودم و فکر می کردم قیافه ای خیلی ترسناکی دارد .بوی خوش ماه مبارک رمضان کم کم داشت توی کوچه وبازار می پیچید من خیلی خوشحال بودم بعد از ظهر بود بادوستانم مشغول بازی بودم که پیر زنی به طرف ما آمد قیافه خیلی مظلوم و نورانی داشت ما راصدا زد و گفت: ننه جون بیاید کارتون دارم من و دوستم سوگل جلو رفتیم دستی روی موهایمان کشید وگفت: ننه جون کمک میکنید آش نزری دارم می خواهم بین همسایه ها پخش کنم کحرف مامانم یادم افتاد که همیشه میگفت: به پیر زن وپیرمرد کمک کنید .با خوشحالی گفتم آره ننه جون البته که کمک می کنیم .پیر زن جلو می رفت و ما پشت سر او راه افتادیم .پیر زن به طرف باغی می رفت که من ازآن وحشت داشتم قدم هایم را کند کردم پیر زن جلوی در باغ ایستاد و ما را صدا کرد ترس تمام وجودم را برداشت .پیش خودم گفتم یعنی این پیر زن همان خاله کوکب است .سرم را به طرف عقب برگرداندم که فرار کنم اما سوگل دستم را گرفت و گفت: نسیم نمی خواهی بیایی .به ته ته په په افتاده بودم که یک لحظه خاله کوکب را کنار خودم دیدم که گفت:ناز گلم تو چت شده از چی می ترسی صدایش به من خیلی آرامش میداد خاطرات دوران کودکی ام را براش تعریف کردم خندید و گفت: ننه جان فکر می کنی من واقعا ترسناکم بعد با هم به طرف در باغ رفتیم باغ سرسبز قشنگ بود. بوی گلهای باغچه خانه مان را می داد .چادرسفید گل گلی خاله کوکب بهشت را در خاطرم زنده می کرد .آن روز روز عجیبی بود احساس می کردم آن قدر سبک شدم که می توانم مثل قناریهای باغ خاله کوکب پرواز کنم .
آش که تمام شدبه خانه برگشتم و همه ماجرا را برای مامانم تعریف کردم .مادرم گفت: یک روزبرای افتاری دعوتش میکنم که بیاد خانه ما خیلی خوشحال بودم بعد از ان ماجرا هر روز پیش خاله کوکب میرفتم و اون هم برام قصه میگفت و قرآن می خواند از پیامبران خدا واز بهشت میگفت.
نام:نرگس میر قریشی
نام قالب اثر:خانه قدیمی وپیرزن تنها
گروه سنی:ج
مرکز:5اردبیل
مربی:شیرین نعیمی فرد
به نام خدا
برف زیادی اومده بود در حال راه رفتن بودم که ناگهان پرندهای رادیدم که بال و پر میزد دلم خیلی برایش سوخت آخه از پدر و مادرخواهرو برادرش عقب افتاده بود .یک دفعه دیدم که تیری به طرف پرنده بیچاره پرتاب شد.پرنده از لابلای شاخه در که برف زیادی روی آنها نشسته بود به طرف پایین سقوط کرد با شتاب به طرف پرنده دویدم . و دستم را جلو بردم افتاد روی دستم پرش زخمی شده بود او را به خانه بردم و بالش را بستم .بعد از مدتی بالش پرنده را به پرواز در آوردم .بعد از مدتی پرنده را جلوی پنجره اتاقم دیدم و بلافاصه او را شناختم .پرنده گفت که اگر خواسته ای دارم بگویم .من هم گفتم:از تو فقط میخواهم که هر روز جلوی پنجره اتاقم بیاد و برام آواز بخواند .از ان پس هر روز با صدای قشنگ ان پرنده از خواب صبح بیدار میشدم.
نام:ملیکا جهانگیر پیشه
نام قالب اثر:پرنده زخمی در لابلای برف
گروه سنی:ج
مرکز:5اردبیل
مربی شیرین نعیمی فرد
به نام خدا
تنها بودم تنهای تنها دلم گرفته بود می خواستم گریه کنم ولی قدرت گریه کردن را هم نداشتم .فصل زمستان بود هوا خیلی سرد بود .خیلی دوست داشتم دوباره تابستان شود تا بتونم با دوستانم بازی کنم .اه ببخشید آن قدر در فکر فرو رفتم که اصلا یادم رفت که خودم را معرفی کنم .من برگم بله برگ ؛برگی تنها روی درخت سرد وبی روح آخه می دونید دوستانم زودتر از من رفته بودند .یعنی اینکه از درخت افتاده بودنند. فقط من بودم ودرخت هیچ موجود زندهای از انجا عبور نمی کرد تا من به او لبخند بزنم می خواستم داد بزنم که ای خورشید بتاب و بتاب ولی نگفتم این خا صیت ما برگها هست که وقتی هیجان داریم نمی توانیم حرف بزنیم .چشمهایم را بستم یک دفعه یک چیز نرمی را احساس کردم .چشمهایم را باز کردم دیدم که نسیم است حتما از خودتون می پرسد در آن هوای سرد نسیم ؛خودمم تعجب کردم از تعجب گرمم شد .زبانم بند آمد ه بود واقعا نسیم بود.باخودم گفتم ن.......ن......نس........نسیم ت......ت......توتوی این هوای سرد اینجا چیکار می کنی .گفت:هووووو بله من نسیمم اومدم به تو کمک بکنم .هووووووکنان مرا سوار کرد و با خودش برد.خوابم برده بود دیدم یکی دارد صدایم میزند .صدای آشنا بود چشمهایم را باز کردم دیدم بقیه دوستانم هم آنجا هستند .خیلی خوشحال بودم احساس میکردم در بهشت هستم .کمی که گذشت یکی از برگها گفت: میدانی اینجا کجاست .گفتم :نه گفت:اینجا بهشت است .گفتم:شوخیت گرفته چند روز که گذشت تازه فهمیدم که در بهشت هستیم . در آنجا به خوبی زندگی کردیم .و فهمیدم که مردم.
نام :نازنین بابازاده
نام قالب اثر:تنها برگ روی درخت
گروه سنی: ج
مرکز: 5اردبیل
مربی:شیرین نعیمی فرد
ادبیات کودک و نوجوان
گونهای از ادبیات است که جداسازی آن از بخش های دیگر ادبیات با مخاطبان آن شناخته میشود. این گونه ادبی هنگامی پدید آمد که بزرگسالان متوجه شدند کودکان و نوجوانان به سبب گنجایش های شناختی و ویژگی های رشدی خود آمادگی پذیرش متن های سنگین را ندارند و به متن هایی نیاز دارند که پاسخگوی دوره رشد آن ها باشد. کودکان خردسال به متن هایی آهنگین و کوتاه مانند لالایی ها و ترانه - متل ها و ترانههای آهنگین واکنش بیش تری نشان میدهند. هرچه گروه سنی مخاطبان بالاتر برود، آن ها کم کم میتوانند داستان هایی را با واژگان بیش تر پذیرا باشند. ویژگی دیگر ادبیات کودک و نوجوان در این است که با سطح سواد کودکان پیوند دارد. کودک نوآموز تنها میتواند متن های ساده را بخواند و بفهمد. هرچه سواد او بیش تر میشود، متن هایی با دایره واژگانی بیش تر را درک میکند. کودکانی که به مرز نوجوانی و پس از آن میرسند میتوانند رمان های متناسب با نیازهای خود را داشته باشند. امروزه این رمان ها بیش تر در قالب فانتزی ها یا داستان های علمی و تخیلی منتشر میشود. البته داستان های واقعگرا که بازتاب دهنده احساسات و درگیری های زیستی و اجتماعی نوجوانان مانند موضوع جدایی پدر و مادر یا مرگ نزدیکان و بیماری ها و عشق های دوره نوجوانی است به فراوانی دراین حوزه منتشر میشود.
ادبیات کودک نوجوان گونههای گسترهای دارد. از داستان های تصویری و مصور تا داستان های فانتزی که امروزه از رایج ترین گونه در این حوزه هستند. شعر و ادبیات منظوم بخش گستردهای از ادبیات کودکان و نوجوانان را می سازد. همچنین افسانههای کهن گونهای گسترده است که به فراوانی در اختیار این گروه سنی قرار میگیرد. افسانههای نو که آفرینشگر آن را هانس کریستین آندرسن دانسته اند گونهای دیگر از ادبیات کودکان است.
بسم الله الرحمن الرحیم
باز نویسی حکایت
مسعود و کودک ماهی گیر
از برگزیده کتاب منطق الطیر عطار
شیرین نعیمی فرد
مربی ادبی مرکز 5 اردبیل
گروه سنی ج،ه
پاییز89
مسعود و کودک ماهیگیر
در سرزمینی زیبا و سرسبز پسری بنام روزبه با 7 برادر و یک مادر پیر و بیمار زندگی می کردند . روزبه مدتی بودکه پدرش را از دست داده بود. و امور زندگی به دوش مادر ناتوانش افتاده بود . روزبه که از این قضیه خیلی رنج می برد تصمیم گرفته بود خودش بار زندگی را به عهده بگیرد از طرفی هم برادانش هنوز کوچک بودند و نمی توانستند کاری انجام دهند . روزبه به کارهای مختلفی را تجربه کرده بود ولی آنقدر سن وسال نداشت که کارهای سنگین انجام دهد . به این دلیل تصمیم گرفت که به سمت ماهیگری برود .(که آن زمان شغل اصلی مردم بود) مادر و برادرانش هم قبول کردند . و روزبه کارش را شروع کرد . روزبه از صبح تا شب چشم به دریا می دوخت تا شاید دست خالی برنگردد و خانواده اش آن روز گرسنه نماند . یک صبح قشنگ که روزبه از خانه بیرون رفت به آسمان نگاه کرد و به خودش گفت که اگر خدا لطف کند شاید امروز به جای 1 ماهی 2 یا 3 ماهی بگیرم و این را گفت و طرف دریا به راه افتاد . پادشاه آن دیارهم با خدم و حشم آن روز برای شکار به شکار گاه رفته بود . پادشاه به وزیرش گفت که تا شما در این شکارگاه آماده شکار شوید من خودم به تنهایی می خواهم گشتی در این اطراف بزنم . پادشاه به راه افتاد ، کمی که از شکارگاه دور شدو مانند برق و باد به راهش درآمد . مدتی گذشت احساس کرد که از خدم و حشمش و شکار گاه خیلی دور افتاده ، کمی اطراف را گشت تا اینکه چشمش خورد به پسری که غمگین و ناراحت کنار دریا نشستهو تور ماهیگیری خودش را به دریا انداخته . ناراحتی و غمگینی آن پسر ، پادشاه را متاثر کرد . پادشاه خودش را به او نزدیک کرد . (چون خیلی دلش می خواست علت این غم و غصه او را بداند) . پادشاه نزدیک شد . چشم روزبه به پادشاه افتادو بلند شد سلام کرد ولی او را بعنوان یک رهگذر شناخت و نمی دانست که او پادشاه آن سرزمین است . پادشاه بعد از سلام و احوالپرسی علت غم و غصه روزبه را پرسید . روزبه تمام زندگیش را برای پادشاه بازگو کرد و گفت که ما از این فقر به تنگ آمده ایم و من به همراه مادر ناتوانم و 7 برادرم با این ماهیگیری زندگی می گذرانیم و اگر من 1 ماهی ببرم اون 1 ماهی همه سرمایه ما در آن روز می شود والا باید سرمان را گرسنه به زمین بزاریم . پادشاه خیلی ناراحت شد و وقتی غم کودک را از سن وسالش بزرگتر می دید تصمیم گرفت کاری برایش بکند . و به روزبه گفت ای پسر دلشکسته دوست داری من دوست و شریک تو در این شغل باشم ، روزبه قبول کرد و این رفاقت و شراکت را پذیرفت و پادشاه هم با روزبه مشغول ماهیگیری شد .بعد از مدتی مثل اینکه تور ماهیگیری هم شانس و اقبال پادشاهی را گرفته بود چون اون روز 100 ماهی به تورشان افتاد . روزبه وقتی اون همه ماهی را دید گفت از بخت و اقبالم تعجب می کنم امروز چه اتفاق افتاده . شاه گفت تو با این اقبالت امروز از پادشاه هم خوش اقبالی ای پسر . پادشاه این را گفت و سوار بر اسبش شد تا حرکت کند . روزبه فوراً گفت پس سم شما چی می شود مگر سهمت را نمی خواهی پادشاه گفت: آنچه امروز صید کردیم همش مال توست امروز من به این ماهی ها دست نمی زنم ولی در عوض فردا هر چی به صیدمان افتاد اون مال من می شود و من فرد ا صیدم را به هیچکس نمی دهم . روزبه آن روز باورش نمی شد که با اون همه ماهی می خواهد به خانه برمی گردد . نمی دانست وقتی مادرش او را ببیند چکار می کند . روزبه وقتی به خانه رسید مادرش تعجب کرد که او آنقدر زود به خانه برگشته وقتی سبد ماهیش را دید از تعجب زبانش بند آمد . برادرانش دور او حلقه زدند و مادر تعدادی از ماهیها را به او داد تا او در بازار بفروشد . فردای آنروز پادشاه که به قصرش برگشته بود یکدفعه به یاد شریکش افتاد ، به وزیرش دستور داد تا بروند و از کنار دریا پسر را بیاورد وزیر هم این کار را کرد وقتی روزبه به قصر رفت پادشاه دستور داد تا در کنارش بنشیند . روزبه وقتی پادشاه را دید او را شناخت وقتی همه اطرافیان شاه پسر را در کنار او می دیدند با حالت تعجب می گفتند که یک پسر گدا را چرا پیش خود نشانده ای و شاه هم گفت هرکس که باشد مهم نیست او شریک من است وقتی به او گفتم با هم شریک هستیم نمی توانم بعزیر حرف و قولم بزنم این حرف را زدو به روزبه گفت از این پس تو مادرت و برادرانت در این کاخ زندگی خواهید کرد پس برو و آنها را به اینجا بیاور تا شراکتمان را با شما تمام کنم و شما را از مقربان درگاهم قرار دهم . مدتی از این ماجرا گذشت ات اینکه یک نفر از روزبه سئوال کرد که این بخت و اقبال چگونه به تو روی آورد . روزبه هم گفت با لطف و کمک خدا و پادشاه غمهایمان تمام شد چون خدا غم و غصه ما را دید بوسیله پادشاه شیرینی و شادی را به ما برگرداند .
گر ایزد ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری
پایان
بسم الله الرحمن الرحیم
مظفروعمه بلور
شیرین نعیمی فرد
مربی ادبی مرکز 5استان اردبیل
گروه سنی ج وه
پاییز 89
کاری کاتور عمه بلور
بسم الله الرحمن الرحیم
صبح در حالی که احساس می کردم دارم خواب تراکتور رمضون کهن روز معروف به رمضون خرگوش (که به خاطربزرگی گوشش به این نام معروف بود) رامی بینم از خواب پریدم تازه متوجه شدم که صدای لباس شویی مامانم هست .مامانم طاهره خانوم طبق معمول با پیرهن گل گلی بلند و گشاد و موهای وزوزی شانه نشوده که حسابی هم پف کرده وشلوار گل گلی و صورت نشوسته که آدمو یاده انسان های اولیه می اندازه جارو به دست با صدای بلندی سر بابام داد می زنه چه قد بگم این لباس شویی وامونده رو درست کن اینجوری نه لباس ها خشک می شه و نه آسایش داریم تازه عباس آقا مثل عجل معلق سر می رسه این دفعه اگه بیاد بالا جوابشو خودت باید بدی، بابام هم مثل همیشه زیر شلواری راه راههشو داخل جوراب گذاشته و کتش رو هم پوشیده آخه هر وقت بابام جای بخواد بره بعد از اینکه جوراب را روی زیر شلواری پوشید به جای پوشیدن شلوار کت را می پوشید و می بینی یک ساعت تویه خونه همین مودلی دور میزنه بعد شلوارشو می پوشه بله اون روز هم طبق معمول کت و جوراب به تن و به قول خودش اصل کاری رو نپوشیده جلوی آیینه به سه تار شویدش جهت می داد منو دید گفت صبح بخیر مظفر جان عزیزم بیا تو به دادم برس این مامانت از تناردیه هم بدتره اگر کسی بپرسه کوزت چی کشیده بود من بهتر می تونم جوابشو بدم .
بابا هنوز حرفش تمام نشده بود که مامان مثل خروس جنگی شروع کرد به دادو بیداد کردن که اینقدر نگو مظفرم چقدر بگم بچه ام را بی کلاس نکن اسم بچه ام پژمانه، مظفر اسم خدا بیامرز پدر بزرگم است چه بد شانس هستم من مردم پدر بزرگشان دانیل ، مهرداد هستند و من بیچاره هم باید مظفر را به پشت بکشم بله به فرموده پدر بزرگم هر کس اسم بچه اش را مظفر بگذارد یک سهم بیشتر ارث می برد و بابام فورا این کار را کرد و به کسی امون نداد و از شانس بابام نه عمه ام پسر داشت و نه عمو هایم چون اونها اصلا پسرزانبودن و گرنه دعوایی سر این اسم می شد که نگوو نپرس این اسم من هم وسیله ای شده برای عمه هایم که حسابی حرص مامانمو در بیاورن و جلوی مامانم مرتب مرا ببوسند و بگویند مظفر جان چقدر بوی بابامونو میدی و چقدر شبیه اون خدا بیامرز هستی و مامانم در اون لحظه به حد منفجر شدن می رسه خیلی دیدنی می شه آخه راستش مصیبت اینه که کسی نیست به اینها بگه که اولا منه بخت بر کشته کجا شبیه اون بیچاره هستم خدا بیامرز دماغش شبیه شیپور دوره قاجار بود چشمانش جوری بود که مثل اینکه می خواست از کاسه در بیاید شکمش نگو که اندازه یک بشکه بود حالا من کجا واون کجا با وجود این تفاوتها مرا با بابا بزرگ خدا بیامرزم کپی برابر اصل می دانند دوما موقع عیدی این شباهت حسابی وضع جیبیم را خیلی خوب می کرد همه بزرگترها ی فامیل به خاطر یادو بوی پدرشان چقدر عیدی می دادندو من سالی یکبار واقعا از اسم مظفر کیف می کنم اما با این همه من با این اسم تو مدرسه چقدر مصیبت می کشم یکی مرامظی یکی غضنفر یکی میزی و هزاران اسم دیگر صدایم میزنند و معلم هایم اول سال تحصیلی یک به به جانانه ی می گویندو با حالت تمسخر می گویند مظفر خان سلامتی و آن موقع هست که خنده بلند بچه ها کلاس را میلرزاند پژمان که اسم مورد علاقه مامانم هست که هر دفعه یک جور آن را صدا می کند پژی جون پژپژکه هیچ یک از فامیل های بابام مخصوصا عمه هام این اسم رو قبول ندارند خلاصه در اون لحظه بود که ما مان داد زد و گفت پژی جون مامان بپر سطل آشغال و بزار بیرون از دیروز تا صبح مونده می ترسم بو بگیره من هم صورت نشوسته و صبحانه نخورده گفتم بزارید من بیداربشم بعد بیام شغلمو تحویل بگیرم آخه بابا چه خبره امتحاناتم تازه تموم شده بزارین کمی بخوابم گناه دارم مامان مثل کسی که اکو غورت داده باشه دادی زد و گفت پژی با تومگه نیستم مثل اینکه فردا خبر مرگم می خوام برم سوریه دشمن شاد کن نباش زود کمک کن تا جمع و جور شیم برو برو، دشمن شاد کن به خانواده بابام بر میگرده وقتی این حرفو می زنه می فهمم که اوضاع خیلی کیش میشییه، بدون چون و چرا به طرف سطل آشغال شیرجه می زنم و سطل را از ترسم بغل می گیرم .وای نه صد رحمت به بوی فاضلاب بوی گند پیازه آب خورده و تفاله ی چای و ترشی لیته کپک زده همه ی این ها مغزم را تکان می دهد نمی دانم چطور خودم را به حیاط رساندم که عباس آقا صاحبخانه محترم وکمی تا قسمتی فضولمان جلوم ظاهر شد وگفت زلزله با این ریخت و غیافه خبریه، بسلامتی بالا کارخانه افتتاح کردین نه ببخشید حتما یاتولیدیه یا مشغول اختراعی هستیدفورا دسپاچه شدم وگفتم بابا مامانم فردا میرن زیارت دارن لیست می گیرند که برای اهالی محله سوغاتی چی بخرند شما هم زودتر بگین جا می مونید شرمنه تان می شویم این را گفتم و به طرف کوچه رفتم وقتی برگشتم دیدم عباس آقا یک کاغذ کوچک در دست داردبه من گفت بیا گل پسرم چیزی نمی خواهم ،نمی خواهم بابات به خاطر من خدای نکرده خرجش زیاد بشه فقط یک عدد ضبط صوت ،یک دست پارچه کت شلواری ویک شلوارلی ترک بخره.فورا گفتم فقط همین؛ آره خودم کم نوشتم به خاطر اینکه گفتم شاید پول کم ببره . اون شلوار لی رو هم برای مجیدمون می خوام شماره پنجاه برایش اندازه است.گفتم چشب حتما .وقتی رفتم بالا دیدم بابام با آن تریپ کت وجوراب وزیر شلواری خطی داره باتلفن حرف میزنه از مامانم پرسیدم کیه گفت :عمه باباته گفتم عمه بلور گفت آره ازترمینال زنگ زدند که بریم دنبالش بابات میره که اونو بیاره من که با شنیدن اسم عمه بلور بلورهای قلبم جرینگ جرینگ صدا و شروع به شکستن وترک خوردن کرد که با عمه بلور چه باید بکنم به مامان گفتم مامان جون تروخدا حلا چرا عمه بلور گفت خوبه خوبه از خودت در نیاهر چی باشه این زبون بسته از عمه های نازنینت بهتره بلاخره بعد از گذشت یک ساعت بابا عمه رو از ترمینال آورد.جان عمه جان عمه شعار عمه بلور بود اصلا عمه بلوریعنی جان عمه اون هم نه یک بار بلکه صد بارسلام عمه آب دهن بود که نثار این جانب مثل خومپاره شصت می شد عمه جان بوی برارم را میدی عمه، من هم برای اینکه عمه کیف کنه گفتم عمه جان چقدر خوشکل شدی ، خبریه نه اتفاقا همه به من میگن که تو از فرنگ آومدی هر چی قسم میخورم که مال روستای خلیل محله هستم کیه که باور کنه.عمه هر دفعه میخواست که برای مامان پاچه خواری کنه از تعریف خانه داری مامانم شروع مکرد .مثل غذای که اینجا می خورم لنگه نداره ،عجب با انضباطی خلاصه از این جور پاچه خواری های زمان مظفرالدین شاه و بعد ادامه داد راستش آمدنم به اینجا خیلی سخته پاها م از درد می ترکه قدر ت ندارم کرمیت بخرم با شنیدن کلمه کرمیت شروع به خندیدن کردم و گفتم کبریت عمه جان که بابام ابروهاشو بالا برد یعنی خفه استاد خفه، در آن لحظه بابام بیست هزار تومان گذاشت توی دست عمه و گفت تابستان میآید برای خودت کمی نخی پخی بگیر.فورا عمه گفت من به خاطر مظفر جونم وظیفه دارم ماهی دوبار به شما سر بزنم چون یادگار وبوی برارم را می دهد.آن شب کلاس غیبت و ادای عمه هایم را در آوردن نقل خانه مان شده بود عمه بلور هم با مامانم همراهی می کرد و وسط حرفش یک سوغاتی از مامان می خواست و مامان هم که آن شب خوشش به هم نخوره میگفت باشه می خرم ما که یک عمه بیشتر نداریم .فردا من بیچاره همراه نقی چله که وسایل همسایه ها را در هیات مسافرتی جابه جا میکرد وسایل مامان وبابا را تا کنار اتوبوس بردیم چه خبر بود انگار قراره که یک سال آونجا بمونند اختر خانوم با آقا یدی که هم زن وشوهر بودن و هم ریس کاروان مرتب سر همدیگر داد می زدنند سرور خانم سیب زمینی وپیاز هم با خودش ورداشته بود و اسرار داشت که پیک نیک کوچک خود را هم باخودش ببرد و مرتب هم میگفت که من همبر منبر نمی خورم و در گیری با این حرف سرور خانم به اوج خود رسید تا جای رسید که آقا یدی قهر کرد و گفت من با این مسافرها جای نمیرم مامان هم به سر بابام غور میزدومیگفت ببین چراغ علی من باید جای بشینم که پنجره اش باز بشه در اون حال وهوا بود که مش مراد هنوز دو قدم مانده بود به اتوبوس حالت تهواش شروع شد آقا یدی آمدو گفت مشتی چه خبره سوار ماشین شو بعد حالت به هم بخوره بعد زد توی سر کچلش و گفت خدا یا ما چه باید بکنیم با این مسافران عهد بوق.بعد اسی پا طلا که به خاطر بوی گند پاش به این اسم معروف بود در هر سفر هیاتی مصیبت ودعوایی سر بوی گند پایش به پا می شد.آقا یدی آمد جلو گفت عمو اسی این دفعه رویه عطری چیزی توی کفشت بریز.بلور عمه نیز از مرد و زن گرفته مرتب میگفت سلام جان التماس دعا از زنهامرتب روبوسی مکرد و جلوی مردها را میگرفت و میگفت من واونجا از یاد نبرین بلاخره با هر مکافاتی که بود اتوبوس راراهی کردیم و بلور عمه برای اینکه دلش خونک بشه برای آخرین بار داخل اتوبوس رفت و دوباره از همه خدا حافظی کرد.من هم که پیش بچه محلهای ها با این عمه آبرم رفته بود. بعد از حرکت اتوبوس تصمیم گرفتم جلو تر از عمه حرکت کنم تا حداقل کسی مرا با اون نبیند تااینکه هنوز چند قدمی از عمه دور نشده بود م نوید دوستم را دیدم که خیلی براش کلاس می زاشتم و اون مرا به اسم پژمان می شناخت تا اینکه عمه بلور زحمت کشید و داد زد مظفر جان عمه هرست( یعنی همان وایسای خودمان) قلب و جیگرم برای خودم کباب شد و فکر کرد م ساختمانها روی سرم خراب شدند که نوید گفت مگه اسمت پژمان نیست من هم گفتم عمه بابام آلزایمر داره فکر میکنه که من بابابزرگ مظفر هستم عمه بلور که همیشه از پادرد می نالید این دفعه مثل قرقی خودش را رساند و دستی روی سر نوید کشید و گفت:سلام جان عمه این برادر زاده من مظفر است به یاد برادرمان این اسم را برایش گذاشتیم.و به راه افتادیم من هم مثل لبوقرمز و داغ شده بودم بلاخره به خانه رسیدیم هنوز از دست عمه بلور حسابی حالم گرفته بود که ناگهان تلفن زنگ خورد تا گوشی را برداشتم عمه حرمت با صدای بلندی سلام احوال پرسی کرد و شروع کرد پشت سر مادرم حرف زدن که برادرم از دست اون چه می کشه .گفت عمه جان از صدا ت معلومه که به تو هم نمی رسه صدا ت میگه که حسابی لاغر شدی در بین حرفهاش یک دفعه شروع کرد به گریه کردن که اصلا یادم رفته که دامادعمه گلی فوت کرده به عمه بلور بگو توراهم ورداره بیاین خونه ما.عمه بلور هم که فهمید که داماد خواهرش فوت کرده شروع کرد الکی به گریه ودادوفریاد و مرتب وسط گریه می گفت داماد گلی یا صغرا و من هم گفتم آقا شهرام داماد عمه گلی یک دفعه گفت همان که پول اسماعیل ما را یک سال پیش خورد و بزورازش گرفتیم
آهان خوب خدا رحمتش کنه ولش کن جونت سالم من هم مثل آدمهای دیوانه دوست داشتم سرم را به دیوار بکوبم وبگم الان بهتر شدم . بعد از چند لحظه وسایلمان را جمع کردیم وبه سمت ولایت بابا جونم به راه افتادیم بعد از چند ساعت به اونجا رسیدیم مستقیم به خونه عمه گلی رفتیم همه اونجا بودنند از ممه خوربگیر تا پپه خور. عمه هام و زن عموهام ،چشمتون روز بد نبینه تا منو دیدن مثل سرخ پوستها شروع کردن به جیغ ودادزدن که ای وای بوی مظفر بوی چراغی میاد تا فهمیدن که مامانو بابام همرام نیستن وزیارت رفتن مثل طایری که یه دفعه بادش خالی بشه ولوشدن وگفتند خوب نه نه بابا ات اینجا نیستن یه طوریت میشه حالا بیا جوابشونو بده. آقا بهرام پسر عمه بلور بااون قد کوتاه وهیکل خپلش که مثل قارچ بود یقیه پیرن مشکیش راتاخرخره بسته بود شلوارش راتاقلبش بالاکشیده بود واقعادیدنی شده بود. به بهانه چشچرانی مرتب داخل اتاق خانمها می شد وهردفعه یه سلام می داد وزیر چشمی نگاه می کرد دوباره می آمد ومی گفت اگر چیزی احتیاج دارین نوکرتون اینجاست اگرکسی بچه اش را دسشویی می خواست ببره بهرام قارچی دراون لحظه هم خودشو هلاک می کرد باکله خودشو مثل اسپند وسط می انداخت بله تواون قیامت وبرنامه نصرت پسرعموم بااون چشمای همیشه خمارش وصدای لرزانش توی راهرو درحالیکه یه لونگ کوچک تودستش بود مرتب آب دهن و دماغش رابه هم می مالید مثلا داشت پاک میکرد دادزد نشرین نشرین( نسرین دختره عمه گلی بود) فورا از اتاق بیرون پرید ودرحالی که اشک چشماشو پاک میکرد گفت نصرت خان چیزی شده نصرت هم گفت شهیام توکدوم مدشه درش خونده میخوام امشب تو مشجد شخشیتشومعرفی کنم بنویش افتدایی تامرادجع علمی مخترفشویاشتی تایادم نلفته میخام به هزینیه خودم شر قبلش بنویشند سعدیا ملده نکو نام نمیلد هلگز که نسرین بیچاره باگریه گفت چه درسی چه مدارکی داداشه بیچاره من شوفره مش عینی بود تا کلاس 2هم بیشتر درس نخونده بود اون موقع یه مردسه بوداون هم مردسه بهار وسلام ونصرت برای اینکه خیت نشه فورا گفت باشه همین هم برای معرفی این شخشیت بزورگ واین نو گل خندان کافیه همین که گفت نوگل خندان چه قدر جای بابام را خالی دیدم که اگه بابام ایجا بود جمعشون جمع میشود خلاصه قیامتی بود عمه های زیرخاکی بابابازیرشلواری نخی گل گلی وسه متر چادربه کمر بسته یکی درمیان هم یک عینک ته استکانی بابند تومون بسته بودند وارد شدند اول به خاطر اینکه من بوی برادرشان را میدادم ماچو ابدهن بود که نثار من شد بعدواردخانه شدند بعد از اینکه همدیگر راتحویل گرفتن شروع به احوالپرسی وگلایه کردند که عید ما امدیم شما نیامدین یا پسرت آب وازباغما نمیزاره رد بشه ازاین حرفها که باورود عمه گلی همه یه دفع مثل جن دیه ها داد وبیداد رادوباره شروع کردن همین که عمه گلی دوباره بیرونرفت مثل اینکه فلکه چشمشونوببندن گریه تعطیل شد یک دفعه عمه حرمت چشمش به منه بیچاره که به زور دم در نشسته بودم افتاد اونجابود که کلاس غیبت دوباره باحظور عتیقه های مجلس از سر گرفته شد وعمه هام میانه حرفشون کمی بدوبیراه به بابام هم نثار میکردن مثل چراغی گیجه بدبخت خره افسارشو داده دست طاهره موله یعنی همون ابزیرکاه خودمون عمه بلقیس هم برای اینکه هم دلش خنک بشه هم براشون خوش بگذره شروع کرد به ادای مامانو در اوردن وکم وکثرشو عمه دبلور تکمیل میکرد خلاصه همه قش قش میخندیدن اصلا مرده از یادشون رفته بود من هم مثل بز نگاه میکردم ومرتب به من که عینه گیجها نگاهشون میکردم میگفتند مظفر یادگار عزیز ماست اون از ماست خودش هم از مامانش دلخوشی نداره همون حرفی که یک شبقبلش مامان وقتی باعمه بلور کلاس غیبت وادابازی راافتتاح میکرد به من گفت خلاصه همه عمه ها وزن عموها مشغول اجرای برنامه بودند که عمه گلی وارد اتاق شدوقتی عمه ها را درحاله اجرا دید خیلی ناراحت شد اونجا بود که عمه بلور جلو آمد وگفت ابجی ببین مرده چقدر اعمالش خوبه که با خودش خنده برده خوش به حالش چه عزیز مرد ما هر کاری کنیم باز می خندیم چون مرده خوش عمل بوده اینوگفت وعمه گلی رابغل گرفت عمه گلی باشنیدن ابن حرفا از عمه بلور تشکر هم کردعمه بلور یواشکی از من پرسید سریال خواستگاری را امشب می ده من هم باتعجب گفتم بله بعد بلورعمه شروع کرد به دادوفریاد که ما بااین درد چه با ید بکنیم وگفت مثل اینکه قلبم داره وایمیسه ابجی من باید تو حیات بنشینم اینجا شهرام جلوی چشمم میاد میترسم سکته کنم همه زیر بغله عمه بلور را گرفتند وبه حیات بردند اون موقه بود که عمه روقیه گفت عمه بپر کمی رغون بگیر کمی هم زردی جوبه یعنی همون روغن بازرد چوبه که بلورعمه گفت نه جان مظفر امانته بعد گفت احساس سرگیجه دارم فورا یکی آب قند آورد یکی به طرفه تلفن رفت عمه بلور هم گفت نه جان به کسی زنگ نزنید من با مظفر میروم بیمارستان باید سی سی سو بستری بشم تا خوب شم دخترای عمه گلی گفتن الان به آمبولانس زنگ میزنیم بلورعمه هم گفت باآجانسه دم در تون میریم خداحافظی کردیم وبا اخواوخ به راه افتادیم همین که ازدر بیرون آمدیم عمه بلور گفت جان عمه عمه جان زود باش به خونمون برسیم الان سریال خواستگاری شروع می شود منه ساده هم مثله اونا فکر کردم بلورعمه واقعا مریض شده یک دفعه شروع کردم با صدای بلند به خنده وباخودم گفتم عجب عمه هنرمندو بامزه ای و بابام عجب خانواده عهد بوقی دارد.
پایان
بسم الله الرحمن رحیم
« سرنوشت مکر »
در حقیقت افسانه روباه حیله گرنوشته محمد رضا شمس رامیتوان گفت که افرادی با خصوصیات صفات روباه مکار و حیله گر در زندگی روزمره ما زیاد وجود داردوهر طوری که شده وبا هر روشی که به فکرشان خطور میکند میخواهند افراد ساده لوح وزود باوری چون لاکپشت و خرچنگ را مورد طومعه قرارداده و نهایت سوء استفاده را ببرند و باید برای این افراد این مثال را همیشه به آنها گوش زد کرد که (یه بار جستی ملخک دو بار جستی ملخک آخر به دستی ملخک، حکایت افراد حیله گر و مکار هم همین است ،که در نهایت یک جای کم آورده و افراد ساده لوح با مشورت افراد معتمد و با ایمان میتوانند راه حل مناسب و بسیار خوبی را برای زمین زدن و به خاک مالیدن آنها پیدا بکنند و گول چنین افرادی را نخورند.و افراد مکار و حیله گر باید این را هم بدانند که همیشه دنیا به وفق مرادشان نیست.
شاید نویسنده در اینجا می خواهد چند نکته را به گروه سنی « ب ج » گوشزد کند که:
1- مواظب افراد روباه صفت باشند تا منحرفشان نکند
2-در زندگی افراد ساده لوح و زود باور نباشند
3-زود تسلیم خواسته های این افراد نشوند
4-سعی کنند در کارها با بزرگتر ها مشورت بکنیم
در ابتدای داستان نویسنده صفت ذاتی روباه که مکاروحیله گر بودن است را خوب توصیف کرده ولی به لحاظ قیافه و جسه کمی اغراق و زیاده روی کرده است مثلا پوزه اش و دمش را کمی غیر طبیعی جلوه داده است و روباه را سوای آن چیزی که شاید در ذهن بچها است معرفی میکند
شاید در شخصیت پردازی که جزء عناصر اصلی داستان به شمار میرود نوسنده موفق نبوده,و یا میتوانست به جای لاکپشت و خرچنک از حیوانات دیگری نام ببردمثل الاغ که حیوانی ساده است در خیلی داستانها از لاکپشت به عنوان یک حیوان دانا نام برده ولی در چند داستان دیگر می بینیم که الاغ به راحتی گول گرگ را میخورد و در داستان روباه وزاغ می بینیم که روباه چکونه طعمه را از دهان زاغ بیرون می کشد اینها حکایت از این است که نویسنده میتوانست از این دسته حیوانات ساده در داستان مثال بزند و ذهن بچه ها را خراب نکند و یا اینکه این حیوانات که گندم نمی خورند .اصلا چرا گندم ؟ در بیشه زار که گندم نمیشود کاشت ، اینها برای بچه واقعی به نظر نمی رسد.ما باید سعی کنیم داستانها برای بچها واقع بینانه تر باشدو غالب داستان برای آنها قابل درک باشد.
از نظر زاویه دید نویسنده توانسته در داستان ازلحاظ دستوری مخاطب را درک بکند و در داستان از سوم شخص روایت میکند و این برای بچهای در این سن قابل فهم تر است .
نکته دیگر در این داستان گره افکنی و گره گشای است که نویسنده توانسته گره ایجاد بکند در آنجا که روبا ه با مکر و حیله به هدف اولیه اش که همان فریب دادن است برسد . ولی به دنبال آن نویسنده گره گشایی میکند که با مشورت با فرد دانا روباه از هدف دومش باز داشته میشود. البته نویسنده میتوانست طوری دیگری این گره افکنی و گره گشای را مطرح کند تا قابل فهم تر برای بچها باشد و راحتتر بتوانند داستان را برای خودشان تجزیه وتحلیل بکنند . مثلاً می توانست از پیدا کردن یک نوع خوراکی این بحث را بررسی کند که واقعی به نظر برسد .
از نظر مکانی، مکان خوبی را برای گفتن داستان مطرح میکند چون هر سه ی این حیوانات محل زند گی شان به نوعی در بیشه زار میباشدچون روباه در بیشه زارها لانه میکند و با وجود آب در بیشه زارخرچنگ و لاکپشت هم میتوانند به راحتی در آنجا زندگی بکنند چونکه هردوی آنها هم به آب احتیاج دارد و هم خشکی .
ولی از نظر زمانی میتوان گفت که نه زمان کاشت برای مخاطب معلوم است و نه زمان برداشت محصول در اینجا نویسنده میتوانست کمی شفاف ترموضوع را برای مخاطب بیان کند تا مخاطبانی که در این گروه سنی هستند بتوانند فصل کاشت و برداشت محصول را به راحتی در ک بکنند.البته جنبهای دیگر این داستان را می توان از نظر آیات قرآن ، احادیث و روایات مورد برسی قرار داد که برای افراد با گروه سنی پایین قابل در ک و فهم نمی باشد که ما می توانستیم موضوع شیطان ، شیطان صفتان و افرادی را که در ایمان قوی نیستند را به نقد بکشیم و آنرا با آیات و روایات مورد بررسی قرار دهیم که چگونه این افراد تن به خواسته های شیطانی می دهند و چه آسان شیطان آنها را از راه حق دور می کند که کمی ثقیل به نظر می آید .
شیرین نعیمی فرد مربی ادبی مرکز شماره 5 اردبیل
روش شناسي نقدادبيات كودكان ازدوبخش نقد نظري ونقد عملي تشكيل شده است . دربخش اول يا "نقد نظري "مباني نقد ادبيات كودكان به شيوه أي روشمند، براساس نگرش تفكيكي عناصرزيبايي شناختي وساختاري متن ، آموزش داده مي شود. مهمترين هدف اين كارفاصله گرفتن ازنقدسنتي است كه توانايي ارزيابي علمي ازوضعيت ادبيات كودكان ايران وهمين طورارائه راهكارهاي درست براي رشدوارتقاي آن راندارد.
دربخش ويژگيهاي زيبايي شناختي آثار،تلاش شده ماهيت زيبايي و ارزيابي موضوع زيبا به بحث گذاشته شودودرپي آن عناصرساختاري ، مثل طرح ، كنش ،نشانه وشخصيت موردبررسي قرارگرفته است . دربخش "نقدعملي " سه نقدمتفاوت براساس شيوه هاي روشمندارائه شده دربخش"نقدنظري " آمده است كه نقدتاويلي ، ساختاري و تطبيقي سه اثرمتفاوت است .
ضرورت تاليف اين كتاب ازآنجاناشي مي شودكه ايران جوانترين كشورجهان ، با ميليونها كودك ونوجوان است كه نيازبه فرآورده هاي فرهنگي ازقبيل ادبيات خاص خودرادارند. هرساله سرمايه نسبتا"هنگفتي درراه ادبيات كودكان دراين كشورصرف مي شود، كه اگرچه درقياس با كشورهاي پيشرفته ناچيزاست ، اما به هرحال بايدانتظاراستفاده بهينه ازآن داشت . فقدان نقدروشمندوعلمي كه توانايي ارزيابي درست ازاين وضعيت وآثارراداشته باشد، سبب شده كه مولفان ايراني درفضاي بدون نقدبه ارائه آثاربپردازند
درتدوين اين كتاب مولف دوراه دربرابرخودديد، يابه اعتراضهاي شفاهي وكتبي درموردوضعيت حادادبيات كودكان درايران بپردازدويااينكه باتقويت بنيه علمي دراين زمينه به تغييرريشه أي دراين زمينه ياري برساند.با توجه به اهميت وضرورت اين موضوع وفضاي خالي دراين زمينه وعلائق شخصي طرح نقدروشمندرادراين اثربراي ارزيابي درست وسودمندآثارارائه داده است .
روش كاردرتدوين كتاب
روش كاردرتاليف اين كتاب براساس تجربه هاي شخصي مولف درآموزش ادبيات كودكان ونقد آن دركارگاههاي آموزشي شوراي كتاب كودك وهمين طوراستفاده ازنقد علمي درجهان معاصربوده است . درتدوين اين كتاب ، ازيك طرف ظرفيتها ونيازهاي جامعه ايراني وازطرف ديگرآخرين دستاوردهاي نقدادبي نه درچارچوب مكتب خاص كه برداشتي ازشيوه ها ومكاتب خاص موردنظربوده است . روش وتكنيك اصلي كاربراساس الگوي آموزش پذيري نقدادبي استواراست .برهمين اساس به اثرادبي به عنوان يك كل قابل تجزيه به اجزاوشناخت اين اجزانگاه شده است .دراين روش ابتدا عناصريا اجزا،ماهيت وسرشت هركدام ازآنها وموقعيتشان درجهان داستان بررسي شده وسپس روابط اين عناصربايكديگروباكل داستان وهمين طورروابط بين متني موردبررسي قرارگرفته است .روش ديگري كه درتاليف اين كتاب رعايت شده ، تلفيق "نقدنظري"با "نقدعملي "است تا خوانندكٌان كتاب بتوانندبين يافته هاي نظري وعملي پيوندبرقراركنند.
نتايج مهمي كه اين كاربه دست آورده ،بيش ازهرچيزي آموزش پذيري نقدروشمندوعلمي درسطح وسيع كتابداران ، آموزگاران ،دانشجويان و سايرعلاقمندان با ارائه روشهاي متعددنقدوارزيابي اثرويابه طوركلي طرح اين موضوع است كه ادبيات رامي توان شناخت ودرست ارزيابي كردودرنتيجه ارزيابي درست آثارنويسندگان كودك ايراني سبب ارتقأو رشد آن خواهدشد.
روش شناسي وهدف ازكاربردآن درادبيات كودكان
روش شناسي مقوله أي منطقي است كه كا ر وموضوع اصلي آن ،شناسايي وسازماندهي شيوه هاي شناخت وارزيابي قانونمند پديده ها وساختارهااست . روش شناسي حاصل تجربه ودانش انسان دربرخوردوتماس با پديده هاي مادي ومعنوي است . روش شناسي مناسبترين شيوه هاوراهها رادرشناخت وارزيابي موضوع موردبررسي دراختيارپژوهشگران قرارمي دهد. روش شناسي راه بين فاعل شناخت وموضوع شناخت راقانونمند مي كند. شناخت پديده ها وساختارها از راههاي غيرروشمند ، نه تنها اصولي نيست ، بلكه مايه اتلاف وقت وهدردادن تجربه ها و گاه بن بست درشناخت وارزيابي مي شود. درحالي كه با شيوه هاي روشمند ، شناخت برمبناي اصولي انجا م مي شودكه بيشترين بازده رادارد.
هدف ازكاربرد روش شناسي درنقدادبيات كودكان ، استفاده ازابزارهاي تحليل منطقي دراين حوزه است . زيرا براي دريافت وكشف ارزشهاي موجوددر ادبيات كودكان تنها نمي توان به عواطف وارزشگذاري عاطفي بسنده كرد.بلكه كاربردتحليل منطقي ضرورت دارد. لزوم اين كارازآنجا ناشي مي شودكه درايران سنت نقد، نه ازجنبه تاريخي عمق داردونه ازجنبه تئوريك و علمي . چارچوبها و اصول نقدادبي مشخص نيست وتا ثير نقد ذ وقي واخلاقي برآ ثار ادبي كودكان مشهود است . به همين دليل درجوامعي مثل ايران ، كتابها يانقدنمي شود و يا اگر نقد شود، نقد اخلاقي وشخصيتي جاي نقد اصولي رامي گيرد.
"روش شناسي نقدادبيات كودكان" برآن است كه منتقدوبررس رابااصول نقد روشمند آشناكند، تاارزيابيهاوتفسيرهاي آنها صرفا برشالوده هاي ارزشگذ اري ذوقي استوارنباشد. به اين منظور ، روش شناسي ارزشهاي موجود در متن وتصوير را تفكيك مي كند . با اين شيوه مي توان به گونه أي متن را ارزشگذاري وارائه كردكه براي مخاطبان قابل فهم وتفسيرباشد،وبه نوعي ارزشگذاريهارا استدلالي كرد.
رسيدن به اين هدف ممكن نيست ، مگراينكه رويكردي روشمندبه جريان نقدادبي درجهان معاصرداشته باشيم. استفاده ازنظريه ها درحوزه نقد ادبي به معناي تعصب وجزميت روي مكتب ويا روش خاصي ازنقدنيست ، بلكه كاربرد درست اين نظريه ها درجاي خود است .
نقد ادبي ازجمله علومي است كه درصد واندي سال اخير به شكل علم مستقلي درآمده است وهمپاي با گسترش ديگرعلوم رشدداشته است . تاريخ نقد ادبي اگرچه تاار سطو امتداد دارد، اما موجوديت اصلي خود را درهمين سده بازيافته است . نقد ادبي دو وظيفه عمده دارد، كه اولي آن ارزيابي وتحليل متن است وديگري تبيين تاريخ ادبيات وشناسايي مكتبها وسبكهاي ادبي است . درهر دوحوزه، نقدادبي به رشد ادبيات كمك مي كند وهمين عامل بيانگر ضرورت وجودي نقدادبي است . اگر ازجنبه ارتباط شناسي به اين موضوع نگاه كنيم ، نقدادبي يك طرف ديالوگ يا گفتگويي است كه طرف ديگرش ادبيات است . هيچ پديده معنوي درزندگي انسان بدون كٌفتگو ومكالمه رشد نكرده است . نقد ادبي ناظر برجريان ادبي است ، وبا ارزيابي آن درپي شناسايي سره ازناسره درمتون ادبي است . اين شناسايي ممكن نمي شود، مگراينكه نقدادبي خودبر اصول وقوانين مدوني استوارباشد.
يكي ديگرازوظايف روش شناسي ، مشخص كردن محدوده كار منتقدوبررس ادبيات كودكان است . روش شناسي تاكيد داردكه ارزشهاي زيبادرمتن وتصوير از طرف مخاطبان آن كشف ودريافت مي شودو ارزشهاي ساختاري ، ارتباط شناختي وشناخت شناختي ازطرف منتقدوبررس شناسايي وارزيابي مي شود. هيچ منتقدي نمي تواند خود رابه جاي كودك بگذاردودرباره عواطف كودك نسبت به متن وتصوير قضاوت كند. درهمين حال استناد گسترده به نظرات كودكان درباره ارزشهاي ساختاري فاقد پشتوانه منطقي است .
درهمين راستا،شيوه برخوردباادبيات كودكان برروش سندي documentary method استواراست . به اين معنا كه هرمتن سندي مستقل براي تحليل وارزيابي محسوب مي شودوبا استنادبه اصول وقوانين كليشه أي نمي توان ادبيات كودكان راتحليل كرد. ادبيات كودكان رابايدچون پديده أي پوياومتحول درنظرگرفت كه درهر زمان به شيوه خاصي به سراغ آن رفت . روش شناسي تاكيدداردكه هرمتن ادبي سندي است كه باخود ابزارهاي نقد خود را مي آفريند. آنچه به عنوان اصول وقوانين ساختار مطرح مي شود، پايه هاي تحليل رادراختيارعلاقمندان قرارمي دهد. وگرنه نقدوبررسي كتاب كودك به خلاقيت تحليلي نيازدارد.
باتوجه به اين مقدمه بايد گفت فلسفه وجودي "روش شناسي نقدادبيات كودكان" برسه مبنا استواراست .
A· روش شناسي به شيوه قانونمند روش تحليل وارزيابي ادبيات كودكان رابررسي مي كند.
A· روش شناسي برآيندي ازنظريه هاي نقدادبي وتجربه هاي فردي وجمعي است .
A· روش شناسي به بررسي اصول عناصر وروابط ساختار متن ادبيات كودكان مي پردازد.
با تاكيد روي اين نكته كه اين اصول تنها حوزه تحليل وتجزيه راكه بخش پايه أي هرنقدي است دربرمي گيردو دست منتتقد وبررس را درتركيب ، استدلال ونتيجه گيري كه بخش خلاقه نقداست باز مي كٌذارد. به زبان ديگر درروش شناسي ،شيوه هاي بازكرد وتجزيه عناصر ساختار بيان مي شود، اما جمع كردن وتركيب ونتيجه گيري برعهده بررس ومنتقداست .
ارزش وارزشگذاري درادبيات كودكان
هنگامي كه درباره متني ادبي گفتگو مي كنيم ، به نوعي درباره آن ارزشگذاري مي كنيم . گفتگو درباره متن ادبي غالبا جانبدارانه است . خاصيت ادبيات چنين است كه خوانندگان وياشنوندگان درباره آن جانبدارانه سخن بگويند. چون درونه ادبيات براساس عواطف شكل گرفته است ، روي مخاطبان خود تاثير عاطفي مي گذاردوآنهارا واداربه واكنش مي كند. اين واكنشها اكثرا با ارزشگذاريهاي ساده أي چون خوب وبدهمراه است . خوب وبد نخستين دوقطب ارزشيي است كه به زندگي انسان راه پيداكرد. درابتدا ارزش خوب به پديده أي اطلاق مي شدكه براي انسان مفيدبود. مثل شكاروياهرنوع ماده غذايي ديگر. ارزش بد به پديده أي اطلاق مي شدكه زندگي انسان راتهديد مي كرد. مثل سيل وآذرخش وجانوران درنده . با پيداشدن اخلاق، اسطوره ومذهب اين دوقطب ارزشي قلمروگسترده تري درزندگي انسان پيداكرد. به طوري كه اكنون ما گاهي پديده ها و روابطي را خوب وبد ارزشگذاري مي كنيم كه خود دليل ومنشا آن رابه درستي نمي دانيم . بخشي ازباورهاي ما رااين ارزشگذاريها شكل مي دهد. باگسترش دانش ، ارزشكٌذاريها ازحالت مطلق وقطبي فراتر رفت و به حد ارزشگذاري علمي رسيد.
درحوزه نقادي هنر وادبيات هميشه از مفاهيمي چون ارزش وارزشگذاري استفاده شده است . در قلمرو نقدنيزمثل سايرعلوم ، ارزشگذاريهادرابتدا بيشتر اخلاقي وذوقي بوده است ، تا برگرفته شده ازبنيادها وروابط زيبايي شناختي وساختاري . تكامل وتحول درشناخت هنروادبيات سبب شدكه دراين حوزه نيز دگرگونيهايي پديد آيد.
نقد ادبيات كودك به معناي ارزشگذاري آن است . پيش ازآنكه درباره چگونگي اين ارزشها بدانيم ، نيازاست خودارزش رابشناسيم . ارزش مفهومي عام ومجرداست . اين مفهوم دردنياي واقعي مصداقي ندارد، مگراينكه درارتباط با موقعيت يا پديده أي مشخص قراربگيرد.
پرسش محوري درباره ارزش ، مربوط به عيني يا ذهني بودن آن است . مفاهيمي كه انسان با آن سروكاردارد، به دوگروه عمده مفاهيم مشخص ياعيني ومفاهيم انتزاعي يا ذهني تقسيم مي شود. مفهوم سنگ وآتش ازجمله مفاهيم عيني است . مصداق اين مفاهيم به طور مستقل درطبيعت موجوداست . ذهن ما جهان واقعي رابا زنجيره أي ازمفاهيم عيني مي شناسد. دريا، جنگل ، خاك ، آسمان ، ماه وخورشيدوهزاران مفهوم عيني ديگر سازنده جهان بيرون ازذهن ماهستند. كارعلوم تجربي كشف ودريافت ماهيت وروابط بين اين پديده ها است . گزاره ها وقوانين علوم تجربي براي اين كمتر مورد منازعه فكري قرارمي گيرندكه درباره اين مفاهيم يا پديده ها بحث مي كنند. ديگراينكه درعلوم تجربي درباره ارزشها و
آرزوها بحث نمي شود، بلكه آنچه كه وجود دارد، موردبررسي قرارمي گيرد. برخلاف آن درهنروادبيات بيان آرزوها وآرمانها موضوعي شايع وعادي است . وقتي كه ازمفاهيم عيني فاصله مي گيريم ، به مفاهيم مجردياذهني نزديك مي شويم . ارزش ، آرمان ، خوب وبد، زشت وزيبا ، غمگين وخوشحال ازجمله اين مفاهيم هستند. اين مفاهيم به طورمستقل درطبيعت پيدانمي شود. وجودآنها وابسته به مفاهيم عيني است . زيبايي وزشتي ياخوبي وبدي هنگامي معنا پيدامي كندكه درپيوندبامفاهيم عيني قراربگيرد. زن زيبا ، گل زيبا ، شعريا هواي خوب ولطيف تركيبي ازمفاهيم عيني وذهني است .
خوب ولطيف ارزشي است كه ممكن است درابتداي بهاربه هوا داده شود. اين ارزش راانسانهايي به هوامي دهندكه درمعرض آن قراربگيرند. خوب ولطيف كه مفاهيمي مجرداست ، به تنهايي نه وجود دارد ونه معنا مي دهد. همين طور داستان ويا شعركودكان خوب ولطيف داريم . شعري كه حال مخاطب خود را دگرگون مي كند واورا به آرامشي مي رساندكه از هيچ پديده ديگري برنمي آيد، خوب ولطيف است . ارزش هنگامي پديدار مي شودكه پديده أي داراي ويژگي خاصي باشد. اين ويژگي به نوعي روي انسان تاثير مي گذاردوحقيقت ارزش رامي سازد. ارزش مفهومي نسبي است . خوب وبديازشت وزيبا براي همگان يكسان نيست . هرفرهنگي ارزشهاي خوب وبدوزشت وزيباي خودرادارد. حتي درقلمرو هنركه ظاهرا ارزشها جهاني به نظرمي رسد، ارزشهاي هنري قومي به چشم مي خورد، كه حكايت ازسليقه هاي فرهنگي خاص دارد. بنابراين هيچگاه نمي توان دنبال ارزشهاي واحد وثابت بود. ارزشهاي زيبا اگرچه مفهومي عام است ، اما هرقوم وفرهنگي تفسيرهاي خاص خودرا ازآن دارد.
ارزش معياري است كه انسان به توسط آن نيازها ، علايق وعواطف هنري ، ديني واخلاقي خودرابيان مي كند. ارزش معياري است كه رابطه انسان با انسان يا انسان با پديده رابيان مي كند. ارزش مفهومي با ماهيت پيچيده است . ارزش گونه أي جوهراست . ارزشگذاري نه يك مفهوم ساده انتزاعي كه بيش ازهمه فرايندي ازعمل ذهني است . ارزش جوهري پنهان درپديده هاي مادي ومعنوي است كه درفرايند ارزشگذاري آشكارمي شود. اين جوهر نسبي و منطبق برنيازهاي انساني است . هركسي به اندازه توانايي ، دانش ، تجربه وتحريك عاطفي ارزشها را درك مي كندونسبت به آن واكنش نشان مي دهد. زمان ومكان هر دوبرمفهوم ارزش تاثيرگذارهستند. آنچه دريك جامعه ارزش مثبت تلقي مي شود، ممكن است درجامعه ديگر ارزش منفي محسوب شود. همين طور زمان ويا تاريخ رنگ ارزشها را دكٌرگون مي كند. ارزش يعني با جوهر پنهان ودروني پديده اي ارتباط برقراركردن وارزشگذاري يعني باداوري جايگاه ارزش رامشخص كردن . اين داوري هم مي تواندمبناي تعصب فردي ، اجتماعي يا ديني داشته باشد،وهم مي تواند مبناي علمي داشته باشد. هرگونه ارزشگذاري حاصل جانبداري مثبت ويامنفي است . درجهان معاصر نقدادبي تلاش مي كند كه ارزشگذاريهارا دربسترخرد ومنطق پيش ببردودراز دام تعصبات فردي واجتماعي بپرهيزد.
ضرورت كشف ارزش وارزشگذاري ازآنجا ناشي مي شودكه اصولا انسان موجودي جانبداراست . ازهنگامي كه انسا ن موجودي انديشه مند شد، با ارزشكٌذاري زيربناي زندگي خود را ساخت . انسان به عنوان موجودي جاندار براي ادامه زندگي مجبوراست كه جانبدارباشد، جانبدارآنچه كه به زندگي اش استمرارمي بخشد و گريزان از آن عواملي كه زندگي اش راتهديدمي كند. اگرريشه هاي ارزشگذاري رابشكافيم به غرايز مي رسيم كه كنش وواكنش نهادينه هرموجودي است . اما انسان درهمين حدباقي نماند. هرچه ازجنبه مادي ومعنوي بيشتررشدكرد، ارزشگذاريهايش ازآن بطن وهسته غريزي دورترشدوبه ارزشگذاريهاي منطقي نزديكترشد. نخستين زنجيره ازارزشگذاريهاي انسان عاطفي بوده است . انسان عصراساطير وجادو براساس ارزشگذاريهاي عاطفي كه ريشه دربيان گنگ او ازرازورمز هستي دارد، به جانبداري مثبت يامنفي ازطبيعت پرداخت . اهريمنان وايزدان تبلورونشانه هايي بازمانده ازاين ارزشگذاريها هستند. براي نمونه باد روح افزا كه شادي آوراست وتوفان كه ويرانگراست دردوقطب ارزشي قرارمي گيرند. منشا اين ارزشگذاريها به عوامل ويرانگر يا ياريگر زندگي انسان مربوط مي شده است . باران سيل آسا براي ويراني زندگي اومي باريدوانسان ، انديشه أي آگاه واراده أي قاطع درپشت آن مي ديد. به همين دليل آن را به ديوهاي بدكرداري نسبت مي دادكه مي خواستند زندگي اورانابود كنند. برخلاف آن ، باران رحمت كه بركشتزارهايش مي باريد، نشانه أي ازبخشش سخاوتمندانه ايزدان براي استمرارزندگي اش بود. ازهمان آغاز نه تنها عواطف ، بلكه موقعيت بيروني درارزشكٌذاريهاي انسان نقش داشته است . اما گاهي موقعيت بيروني يكسان است وارزشگذاريها صرفا براساس عواطف گنگ دروني بوده است . براي مثال درجوامع توتمي يك جانور دريك قبيله ازمثبت ترين ارزشها ودر قبيله أي ديگرازمنفي ترين ارزشها برخورداربوده است . حتي درجوامع امروزي ازاين ارزشگذاريهاي كاملا عاطفي به فراواني ديده مي شود.
باتكامل علم وتمدن انساني ، ارزشگذاري با شناخت منطقي همسو شد . اين تحول به ويژه درسده بيستم گسترش يافت . علم وعالم هميشه درتلاش بوده اندكه خودراازارزشگذاري عاطفي دوركنند. علم شناسايي مي كندوچون شناخت پديده أي مطلق نيست ، دائما شناسايي خودراترميم مي كندوياگسترش مي بخشد. به اين ترتيب كيفيت وجودي ارزش عاملي متغير ونسبي است كه با توجه به نفس ادراك كننده تغييرپيدامي كند. عوامل متعددي روي كيفيت وجودي ارزش تاثيرمي گذارند. بعضي ازاين عوامل عبارتنداز:
- پيشينه وتجربه فردي
- پيشينه وتجربه جمعي
- باورها وانديشه هاي قومي وملي
- باورها وانديشه هاي ديني
- انديشه ها واصول علمي
- كاربردوسودمندي پديده
- زيانمندي وويرانگري پديده
- انگيزش عاطفي پديده
عامل آ خردرارزشگذاري آثارهنري وادبي نقشي برجسته دارد. هنگامي جوهر زيبا درنفس ادراك كننده ظاهرمي شودكه سبب انگيزش عاطفي اوشده باشد. وچون اين جوهر عامل سازنده مشترك آثارهنري است ، ازموضع فردي مي گذردوجمعي مي شود. به اين ترتيب بادوگونه ارزشگذاري فردي وجمعي روبرو مي شويم . گاهي ما براساس عواطف وگرايشهاي دروني خوديك موقعيت يا پديده راارزيابي مي كنيم وچون اين موقعيت كاملا فردي است ، تاهنگامي كه درموضع داوري جمعي قرارنگيرد ، جوهرآن پديده يا اثرآشكارنمي شود. براي مثال ستايش ويا اظهار تنفر ازپديده أي طبيعي بيان ارزشگذاري فردي است . اما اگرگروه يا جمعي نسبت به اين پديده ياچشم انداز ارزشگذاري همسوداشته باشند، بايد متوجه كيفيتي خاص درآن شد. آبشاري باچشم انداززيبا براي بينندگان آن داراي ارزشي مثبت وجذاب است كه آنها راازنقاط دورونزديك به طرف خودمي كشاند. ذهن داوري كننده دراينجا فردي نيست ، بلكه جمعي است وبايديقيين داشت كه آن پديده يا چشم انداز كيفيتي داردكه برانگيزاننده عواطف انساني است.
درارزشگذاري آثارهنري تاكيدروي داوري جمعي است . هميشه آثار زيادي براي ورود به دنياي هنر آفريده مي شود، اما فقط درصد كمي ازاين آتْارجواز ورود به اين دنياي شگفت ودوردست مي گيرند. علت چيست ؟ داوري جمعي حكايت ازاين مي كندكه بيشتراين آثار فاقد آن كيفيت وجودي است كه ارزش زيبا مي ناميم . درحالي كه ممكن هم هست درحالت فردي شخص نتواند با اثرهنري رابطه برقراركند. اين عدم ارتباط دليلي برفقدان كيفيت وجودي ارزش زيبا درآن فرآورده نيست .
به طوركلي ارزشها به دو گروه :
- ارزشهاي عاطفي
- ارزشهاي منطقي
تقسيم مي شوند. ارزشهاي زيبا ازگروه ارزشهاي عاطفي است . گزاره هاي ارزشهاي زيبا به هيچ صورتي قابل اثبات نيستند. وجوداين ارزشها تنها ازراه داوري جمعي قابل شناسايي است .درنقدادبيات كودكان ارزشهاي ساختاري ، ارتباط شناختي وشناخت شناختي ازگروه ارزشهاي منطقي محسوب مي شوند. گزاره هاي اين ارزشها قابل اثبات است . اين ارزشها خود برآيندي ازحضورمنطق درساخت آثارهنري است . درنقد وارزشگذاري ادبيات كودكان دوگونه كٌزاره گذاري يا بيان حكم وجود دارد.
- گذاره گذاري عاطفي
- گذاره گذاري منطقي
دربيان گزاره هاي عاطفي هيچ قانون واصولي وجودندارد. براي مثال وقتي كه كسي اذعان مي كند فلان داستان ياشعرزيباست ، ازاحوال درون خود خبرمي دهدواين شخص نمي تواندباطرح زنجيره أي اصول وقانون ديگران رابه زيبايي اثرواداردياقانع كند. اماهنگامي كه گفته مي شود، رفتارشخصيت داستان متناقض است ، اين گزاره منطقي به راحتي قابل اثبات است .
نقدوارزشگذاري روشمند،نه يك كنش ساده كه فرايندي پيچيده وجامع است . اين فرايندبارابطه بين ارزشگذارواثرشروع مي شود. انتخاب اثرازطرف ارزشگذارشروع اين رابطه است . سپس مرحله درك اثرفرامي رسد. منتقديابررس درصورتي كه اثررامناسب تشخيص دهند، آن راتحليل مي كنند. تحليل اثرآغازي براي شناخت ارزشهاي اثروارزشگذاري آن محسوب مي شود. درحوزه ادبيات كودكان ارزشگذاري ازچهارزاويه صورت مي گيرد.
ارزشهاي زيبايي شناختي ------ گزاره هاي عاطفي ------- شيوه سندي
ارزشهاي ساختاري -------- گزاره هاي منطقي -------- شيوه سندي
ارزشهاي ارتباط شناختي ------- گزاره هاي منطقي ------ شيوه توصيفي - آزموني
ارزشهاي شناخت شناختي ------ گزاره هاي منطقي ------- شيوه توصيفي - آزموني
ارزشهاي زيبايي شناختي باگزاره هاي عاطفي بيان مي شود، مثل گزاره - ازاين داستان لذت بردم - اين كٌزاره هاي عاطفي كه ازنظر بعضي فيلسوفان شبه گزاره است ، زيرا قابل اثبات نيست ، بيانگرتاثيري است كه متن ادبي روي فردمي گذارد. شيوه كشف ودريافت چنين ارزشهايي ازراه رابطه بامتن يا سند ادبي ممكن است . ارزشهاي ساختاري كه قابل اثبات يانفي هستند، باگزاره هاي منطقي بيان مي شوند. شيوه كشف ودريافت اين ارزشها نيز شبيه ارزشهاي زيبايي شناختي سندي است . اما ارزشهاي ارتباط شناختي و شناخت شناختي اكٌرچه باگزاره هاي منطقي بيان مي شوند، اماشيوه كشف ودريافت اين ارزشها توصيفي - آزموني است . دراين شيوه ارزشگذار تاثيرات متن راروي كٌروهي ازكودكان چه ازجنبه ارتباطي وچه ازجنبه شناختي بررسي مي كند ونتايج اين بررسي رابه عنوان ارزش ثبت مي كند.
بدين ترتيب درنقدادبيات كودكان ، ارزشگذاريها تاثيرات وواكنشهاي كودكان راهم دربرمي گيرد. موضوعي كه درنقد ادبيات بزرگسالان به طورروشمند وجود ندارد
««چگونگی تولد حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها»»

از مفضل بن عمر روايت شده است كه گفته از حضرت كاشف حقايق امام صادق عليه السلام سوال كردم چگونه بوده ولادت حضرت فاطمه عليهاالسلام : امام صادق صلوات الله عليه فرمود چون خديجه اختيار مزاوجت با حضرت ختمى مرتبت محمد صلى الله عليه و آله نموده ، زنان مكه از عداوتى كه با آن حضرت داشتند از خديجه هجرت نموده و دور او را واگذاشتند بطوريكه بر او سلام نمى كردند و نمى گذاشتند زنى نزد او برود. پس خديجه را بدين سبب وحشت گرفت .
چون حضرت خديجه (ع ) بوجود حضرت فاطمه (ع ) حامله شد، فاطمه (س ) در شكم با او سخن مى گفت و مونس او بود و او را امر بصبر مى فرمود خديجه (س ) اين حالت را از حضرت ختمى مرتبت كتمان نموده و پنهان مى داشت ، پس روزى حضرت پيغمبر اكرم (ص ) داخل خانه شد و شنيد كه خديجه (س ) سخن مى گويد. فرمود :خديجه شما با كسى صحبت مى كنى و با كه سخن ميگوئى ؟ خديجه (س ) عرض كرد با فرزندى كه در بطن من است . او با من سخن مى گويد و مونس من مى باشد. حضرت فرمود به خديجه اينك جبرئيل است و به من بشارت مى دهد كه اين فرزند دختر است و اوست نسل طاهر با ميمنت و بركت ، و ذات بارى تعالى نسل مرا از او بوجود خواهد آورد و از نسل او امامان و پيشوايان دين در امت من پديد آيند و بعد از انقضاء وحى تشريعى خداوند ايشان را حجه خود در ارض عالم امكان قرار مى دهد (و زمين را هيچگاه از وجود آنان خالى نمى گذارد).

بارى دارد كه پيوسته خديجه (ع ) در اين حالت بود تا آنكه هنگام ولادت حضرت فاطمه سلام الله عليها نزديك گرديد و در خود احساس موقع زائيدن نمود. بدين جهت بسوى زنان قريش و نساء بنى هاشم قاصدى فرستاد كه نزد او حاضر شوند. ايشان در جواب او پيام فرستادند نظر به اينكه گفته ما را نپذيرفتى و بر خلاف ميل ما با محمد يتيم ابوطالب كه فقير و فاقد مال و ثروت است تزويج نموده زن او گرديدى ، بدين سبب ما به خانه تو نمى آئيم و متوجه امور تو نمى شويم .
دارد كه چون خديجه پيغام ايشان را شنيد بسيار غمگين و اندوهناك گرديد:
حضرت خديجه عليهاالسلام در اين حالت ناگاه ديد چهار زن بلند بالا نزد او حاضر شده و گفتند ما رسولان پروردگار تو هستيم و بسوى تو آمده ايم اى خديجه و خود را معرفى نمودند اولى گفت منم ساره زوجه ابراهيم خليل : و اين (دومى ) آسيه دختر مزاحم است كه رفيق تو خواهد بود در بهشت و اين (سومى ) مريم دختر عمران است و اين (چهارمى ) صفورا دختر شعيب است حقتعالى ما را فرستاده است كه در وقت زادن نزد تو باشيم و تو را بر اين حالت معاونت نمائيم :
پس آنگاه يكى از بانوان در جانب راست خديجه نشست و ديگرى در جانب چپ و سومى در پيش روى او و چهارمى در پشت سرش قرار گرفتند.
پس حضرت فاطمه سلام الله عليها پاك و پاكيزه به دنيا آمد و چون متولد گرديد و تجلى كرد در زمين نور او ساطع گرديد بطوريكه خانه هاى مكه را روشن گردايد و اشراق و تجلى نور او شرق و غرب جهان و سراسر عالم را فرا گرفت و موضعى نماند مگر آنكه از آن نور روشن شد.
دارد كه ده نفر از حورالعين به آن خانه در آمدند و هر يك ابريقى و طشتى از بهشت در دست داشتند و ابريقها مملو بود از آب كوثر. پس آن زنى كه در پيش روى خديجه بود فاطمه را برداشت و به آب كوثر شستشو داد و جامه سفيدى بيرون آورد كه از شير سفيدتر و از مشك و عنبر خوشبوتر بود و آنگاه حضرت فاطمه را در يك جامه از آن پيچيد و جامه ديگر را مقنعه او گردانيد پس او را به سخن در آورد :

سپس بر هر يك از آن بانوان سلام كرد و هر يك را بنام ايشان خواند. پس آن بانوان اظهار شادى كردند و حوريان بهشتى خندان شدند و اهل بهشت را بشار دادند به ولادت حضرت فاطمه عليهاالسلام سيده نساء اهل جنت و سيده نساء عالمين من الاولين و الاخرين و در آسمان نورى درخشيد كه پيشتر از آن ملائك و فرشتگان چنان نورى مشاهده نكرده بودند. فلذالك سميت الزهراء عليهاالسلام :
پس آن بانوان مقدسه بخديجه مكرمه خطاب نموده گفتند بگير اين دختر والا گهر را كه طاهره و مطهره و زكيه و با بركت است ذات اقدس حقتعالى و مبدء اعلى بركت داده او را و نسل او را پس خديجه عليهاالسلام در كمال خوشحالى و شادى سينه خود را در دهان او گذاشت : و دارد كه حضرت فاطمه سلام الله عليها در هر روزى آنقدر رشد مى كرد كه اطفال ديگر در يك ماه رشد مى كنند و در هر ماهى آنقدر رشد مى كرد كه اطفال ديگر در ظرف يكسال :
تاريخ معتبر ولادت با سعادت و با بركت ملكه ملك و ملكوت حضرت فاطمه لاهوتى صفات ، دختر ولا گهر و كوثر اعطائى الهى به حضرت ختمى مرتبت محمد صلى الله عليه و آله را در بيستم جمادى الاخر سنه پنچم بعد از بعث پيامبر (ص ) ضبط كرده است .
صلوات و دورد خدا بر حضرت فاطمه زهرا (س ) و بر پدر حضرت فاطمه زهرا (س ) و بر شوهر حضرت فاطمه زهرا (س ) و بر فرزندان حضرت فاطمه زهرا (س ) ازلا و ابدا و سرمدا.
روز مادر بر تمامی مادران ایران زمین مبارک باد
به مناسبت فرار رسیدن سالروز آزادی خرمشهر باجمعی از اعضا کلاس برنامه ای باعنوان بر بال لاله ها در کارگاه ادبی برگزار شد. دراین برنامه که نزدیک به 15 نفر از اعضا ادبی دختر شرکت داشتند ابتدا از خرمشهر شهر استقامت وپایداری شهر خون وقیام وبزرگترین پایگاه آن یعنی مسجد جامع خرمشهر که محل تجمع بسیجیان مخلص بود ،صحبت شد و همچنین از شجاعت ورشادتهای رزمندگان و مردمان فداکار خرمشهر درسال 60 صحبت به عمل آمد.

فضا کاملا برای خلق یک اثر ادبی فراهم شد بودواعضا اتفاقات آن روز را در دنیای خیال خود به گونه ای به تصویر کشیدند که گویی خود آنها در خرمشهر بودند وهمراه با مادران شهید انتظار ومقاومت را لمس کرده بودند .
از بین آثار اعضا 3 اثر به عنوان آثار منتخب برگزیده شد.اثر ملیکا جهانگیر پیشه یک از همین آثار منتخب می باشد .
مادرش در انتظار بود برادرانش وخواهرانش جلوی پنجره در انتظار نشسته بودنند ناگهان صدای زنگ در امد خواهرو برادر کوچکتر باشوق به طرف در دویدند دستشان به قفل در نمی رسید تا در را باز کنند مادر با شدت تمام به طرف در می امد که پسرم برگشته در را باز کردنند فرهاد نبود سربازی با لباس خاکی جلوی در ایستاده بود خبر شهیدشدن فرهاد همه را به گریه انداخته بود .
تقدیم به روح شهید فرهاد رمضانی
امروز روز ادبی خود را با این موضوع پایان بردم روح شهیدان شا د ویادشان گرامی باد
نعیمی مربی ادبی مرکز 5
به مناسبت فرار رسیدن سالروز آزادی خرمشهر باجمعی از اعضا کلاس برنامه ای باعنوان بر بال لاله ها در کارگاه ادبی برگزار شد. دراین برنامه که نزدیک به 15 نفر از اعضا ادبی دختر شرکت داشتند ابتدا از خرمشهر شهر استقامت وپایداری شهر خون وقیام وبزرگترین پایگاه آن یعنی مسجد جامع خرمشهر که محل تجمع بسیجیان مخلص بود ،صحبت شد و همچنین از شجاعت ورشادتهای رزمندگان و مردمان فداکار خرمشهر درسال 60 صحبت به عمل آمد.

فضا کاملا برای خلق یک اثر ادبی فراهم شد بودواعضا اتفاقات آن روز را در دنیای خیال خود به گونه ای به تصویر کشیدند که گویی خود آنها در خرمشهر بودند وهمراه با مادران شهید انتظار ومقاومت را لمس کرده بودند .
از بین آثار اعضا 3 اثر به عنوان آثار منتخب برگزیده شد.اثر ملیکا جهانگیر پیشه یک از همین آثار منتخب می باشد .
مادرش در انتظار بود برادرانش وخواهرانش جلوی پنجره در انتظار نشسته بودنند ناگهان صدای زنگ در امد خواهرو برادر کوچکتر باشوق به طرف در دویدند دستشان به قفل در نمی رسید تا در را باز کنند مادر با شدت تمام به طرف در می امد که پسرم برگشته در را باز کردنند فرهاد نبود سربازی با لباس خاکی جلوی در ایستاده بود خبر شهیدشدن فرهاد همه را به گریه انداخته بود .
تقدیم به روح شهید فرهاد رمضانی
امروز روز ادبی خود را با این موضوع پایان بردم روح شهیدان شا د ویادشان گرامی باد
نعیمی مربی ادبی مرکز 5