بسم الله الرحمن الرحیم

                                               یک کبوتر تنها در برف

تنها بودم و لانه ای نداشتم هیچکس مرابه لانه اش راه نمی داد به خانه یکی از دوستانم که اسمش پا پر بود رفتم متا سفانه او هم مرا به لانه اش راه نداد.من توی سرما وبرف تنها مانده بودم به یکی از لوله بخاری خانه ای پناه بردم ولی یک بچه به طرفم سنگ پرت کرد من زخمی شدم بال زدم ورفتم نه غذایی نه آبی نه لونه ای. شبیه یک آدم برفی شده بودم .بچه ها به من می خندیدن و میگفتند:اونوببین یک آدم برفی واقعیه وبه طرفم برف پرتاب می کردند.یک دفعه تصمیم گرفتم که از اونجا برم نمی دانم کجا ولی باید می رفتم؛رفتم و رفتم و رفتم.یک دفعه صدای اذان به گوشم خورد یک گنبد طلای ازاون دور دورا معلوم بود.کمی رفتم جلو جلوتر باورم نمی شد اون گنبد طلا گنبد حرم امام رضا (ع)بود .از خوشحالی و با تمام وجودم به آقا سلام کردم و رفتم توی حرم پیش بقیه کبوترها و با آنها دوست شدم .کبوتر های حرم آقا مثل آقا مهربون بودن .با اون همه مهربونی اصلا سرما را حس نمی کردم.اونها به من لونه داده بودن .یک لونه ی گرم ونرم که احساس میکردم در بهاری زیبا بین فرشته ها هستم.

من این داستان را زمانی نوشتم که با خانم مربی ادبی در حیاط کانون درباره پرنده ها کار و حرف میزدیم

نام اثر:یک کبوتر تنها توی سرما

نام مربی ادبی : شیرین نعیمی فرد

نام استان:اردبیل

نام مرکز :5

گروه سنی:ج

نام نویسنده:خانم بابازاده

دخترک و کبوتر

روزی روزگاری دخترکی بود به نام آرزو ؛آرزوپدرو مادر خود را گم کرده بود .شهری که آرزو در انجا زندگی می کرد خیلی شهر بزرگی بود .آرزو دوستانی با نام لیلاو رویا داشت .آنها پدر و مادر داشتند .آرزو وقتی میدید که لیلا و رویا با پدر ومادر خودبیرون میروند .از چشمانش قطره اشک می ریخت و به رخت خواب می رفت .و به فکر پدر ومادر خودش می افتاد .وفکر می کرد که آنها الان کجا هستند و چه کار میکنند .آرزو در یک مدرسه کار می کرد ؛پول دربیارد تا بتواند شکم خود را سیر کند .آن زن صاحب مدرسه خیلی ظالم وستمگر بود آن زن میدسا نام داشت .آرزو دیگر از دست آن زن خسته شده بود .روزی کبوتر زیبا جلوی پنجره اتاق آرزو آمد .آرزو با خودش گفت:اگر پنجره را باز کنم کبوتر پرواز می کند.کبوتر به شیشه نوک می زد آرزو پنجره را باز کرد .کبوتر سعی کرد که خودش را  به داخل اتاق بیاندازد که آرزو متوجه شکسته شدن پای کبوتر شد.آرزو خیلی ناراحت کبوتر را برداشت وروی تختش گذاشت .وپاهایش را باند پیچی کرد از آن به بعد کبوتر برای آرزو یک همدم بود و هر وقت دلش می گرفت با کبوتر حرف می زد.وقتی کبوتر پاهاش خوب شد از آرزو تشکر کرد ؛آرزو دهانش از تعجب باز مانده بود ؛چون کبوتر مثل انسانها داشت حرف می زد.آرزو به کبوتر گفت:تو هم بلدی مثل ما حرف بزنی ؟کبوتر گفت:بله ؛آرزو خیلی تعجب کرد .کبوتر کفت: من هم مثل تو سالها پیش پدر و مادرم را از دست دادم .روزها گذشت آرزو به کبوتر دل بسته بود و این دلبستگی روز به روز بیشتر شده بود .هر شب با او درد دل می کرد فصل پاییز تمام شد و فصل زمستان در راه بود کبوتر با آرزو خدا حافظی کرد .آرزو خیلی ناراحت شد کبوتر گفت: توی این مدت برای من خیلی زحمت کشدی .من هم می خواهم به عوض آن برای تو کاری انجام بدهم . تمام این مدت که با تو بودم به همراه دوستانم پدر ومادر تو را پیدا کردیم.آرزو از خوشحالی شروع کرد به گریه کردن و نمی دانست که چه بگویید.کبوتر را بغل کرد وبوسید .چند روز بعد پدر ومادر آرزوآمدند و آرزورابا خودشان بردند واز آن سال به بعد هر سال کبوتر در فصل بهار وتابستان پیش آرزو می امد .آرزو با پدر ومادرش زندگی خوبی داشتند

نام اثر:دخترک و کبوتر

نام مربی:شیرین نعیمی فرد

گروه سنی:ج

نام استان :اردبیل

نام مرکز:5

نام نویسنده:مهسا نیک نام

دانه تنها

یک روز از کنار باغچه خانه مان می گذشتم که صدایی شنیدم .دیدم که صدای دانه ایست ؛دانه کوچک را به دستم گرفتم .به من گفت: سلام نترس من دانه ام همه دوستان من برای خود خانه ای دارند ولی من نه. چی میشه تو هم برداری توی گلدون بکاری تا من هم مثل دوستانم خانه ای داشته باشم .چون آرزوی من اینه که هم سبزه عید باشم هم خونه ای داشته باشم . دلم برای دانه کوچک سوخت دانه را برداشتم و به داخل خانه بردم گلدان کوچکی آماده کردم یک مشت خاک توی کلدان ریختم و دانه کوچک را توی آن گذاشتم .آب برگشت وبه من گفت: پس من چی ؛منو نمی خواهی من از همه مهمترم گفتم: البته که تو را می خوام آب را برداشتم و به دانه توی گلدان آب دادم و کنار پنجره گذاشتم. بعد از سه روز دیدم دانه ای را که داخل گلدان کاشته بودم بزرگ شد .وحلا من و دانه ام که تبدیل شده بود به یک گل بزرگ وتمام گلدان را پر کرده بود .هردو منتظر عیدهستیم  تا عید از راه برسه . دیگر آن دانه تنها تبدیل به گلی زیبا وسرسبز سفره ما شده بود .و با اینکه تنها بود الان دل همه ما را شاد کدره است.

نام اثر :دانه تنها

نام مربی:شیرین نعیمی فرد

گروه سنی :ج

نام استان: اردبیل

نام مرکز:5

نام نویسنده:رویا بوجاد