بسم الله الرحمن الرحیم

 

باز نویسی حکایت

مسعود و کودک ماهی گیر

 

از برگزیده کتاب منطق الطیر عطار

 

 

شیرین نعیمی فرد

مربی ادبی مرکز 5 اردبیل

 

گروه سنی ج،ه

 

پاییز89

مسعود و کودک ماهیگیر

      

      در سرزمینی زیبا و سرسبز پسری بنام روزبه   با 7 برادر و یک مادر پیر و بیمار زندگی می کردند . روزبه مدتی بودکه پدرش را از دست داده بود. و امور زندگی به دوش مادر ناتوانش افتاده بود . روزبه که از این قضیه خیلی رنج می برد تصمیم گرفته بود خودش بار زندگی را به عهده بگیرد از طرفی هم برادانش هنوز کوچک بودند و نمی توانستند کاری انجام دهند . روزبه به کارهای مختلفی را تجربه کرده بود ولی آنقدر سن وسال نداشت که کارهای سنگین انجام دهد . به این دلیل تصمیم گرفت که به سمت ماهیگری برود .(که آن زمان شغل اصلی مردم بود)  مادر و برادرانش هم قبول کردند . و روزبه کارش را شروع کرد . روزبه از  صبح تا شب چشم به دریا می دوخت تا شاید دست خالی برنگردد و خانواده اش آن روز گرسنه نماند .  یک  صبح قشنگ که روزبه از خانه بیرون رفت به آسمان نگاه کرد و به خودش گفت که اگر خدا لطف کند شاید امروز به جای 1  ماهی  2 یا 3 ماهی بگیرم و این را گفت و طرف دریا به راه افتاد . پادشاه آن دیارهم با خدم و حشم آن روز برای شکار به شکار گاه رفته بود . پادشاه به وزیرش گفت  که تا شما در این شکارگاه آماده شکار شوید من خودم به تنهایی می خواهم گشتی در این اطراف بزنم . پادشاه به راه افتاد ، کمی که از شکارگاه دور شدو مانند برق و باد به راهش درآمد . مدتی گذشت احساس کرد که از خدم و حشمش و شکار گاه خیلی دور افتاده ، کمی اطراف را گشت تا اینکه چشمش خورد به پسری که غمگین و ناراحت کنار دریا نشستهو تور ماهیگیری خودش را به دریا انداخته . ناراحتی و غمگینی آن پسر ، پادشاه را متاثر کرد . پادشاه خودش را به او نزدیک کرد . (چون خیلی دلش می خواست علت این غم و غصه او را بداند)  . پادشاه نزدیک شد . چشم  روزبه به  پادشاه افتادو بلند شد سلام کرد ولی او را بعنوان یک رهگذر شناخت و نمی دانست که او پادشاه آن سرزمین  است . پادشاه بعد از سلام و احوالپرسی علت غم و غصه روزبه را پرسید . روزبه تمام زندگیش را برای پادشاه بازگو کرد و گفت که ما از این فقر به تنگ آمده ایم و من به همراه مادر ناتوانم و 7 برادرم با این ماهیگیری زندگی می گذرانیم و اگر من 1  ماهی ببرم اون 1  ماهی همه سرمایه ما در آن روز می شود والا باید سرمان را گرسنه به زمین بزاریم . پادشاه خیلی ناراحت شد و وقتی غم کودک را از سن وسالش بزرگتر می دید تصمیم گرفت کاری برایش بکند .  و به روزبه گفت ای پسر دلشکسته دوست داری من دوست و شریک تو در این شغل باشم ، روزبه قبول کرد و این رفاقت و شراکت را پذیرفت و پادشاه هم با روزبه مشغول ماهیگیری شد .بعد از مدتی مثل اینکه تور ماهیگیری هم شانس و اقبال پادشاهی را گرفته بود چون اون روز 100 ماهی به تورشان افتاد . روزبه وقتی اون همه ماهی را دید گفت از بخت و اقبالم تعجب می کنم امروز چه اتفاق افتاده . شاه گفت تو با این اقبالت امروز از پادشاه هم خوش اقبالی  ای پسر . پادشاه این را گفت و سوار بر اسبش شد  تا حرکت کند . روزبه فوراً گفت پس سم شما چی می شود مگر سهمت را نمی خواهی پادشاه گفت: آنچه امروز صید کردیم همش مال توست امروز من به این ماهی ها دست نمی زنم ولی در عوض فردا هر چی به صیدمان افتاد اون مال من می شود و من فرد ا صیدم را به هیچکس نمی دهم . روزبه آن روز باورش نمی شد که با اون همه ماهی می خواهد به خانه برمی گردد . نمی دانست وقتی مادرش او را ببیند چکار می کند . روزبه وقتی به خانه رسید مادرش تعجب کرد که او آنقدر زود به خانه برگشته وقتی سبد ماهیش را دید از تعجب زبانش بند آمد . برادرانش دور او حلقه زدند و مادر تعدادی از ماهیها را به او داد تا او در بازار بفروشد . فردای آنروز پادشاه که به قصرش برگشته بود یکدفعه به یاد شریکش افتاد ، به وزیرش دستور داد تا بروند و از کنار دریا پسر را بیاورد  وزیر هم این کار را کرد وقتی روزبه به قصر رفت پادشاه دستور داد تا در کنارش بنشیند . روزبه وقتی پادشاه را دید او را شناخت وقتی همه اطرافیان شاه پسر را در کنار او می دیدند با حالت تعجب می گفتند که یک پسر گدا  را چرا پیش خود نشانده ای و شاه هم گفت هرکس که باشد مهم نیست او شریک من است وقتی به او گفتم با هم شریک هستیم نمی توانم بعزیر حرف و قولم بزنم این حرف را زدو به روزبه گفت از این پس تو مادرت و برادرانت در این کاخ زندگی خواهید کرد پس برو و آنها را به اینجا بیاور تا شراکتمان را با شما تمام کنم و شما را از مقربان درگاهم قرار دهم . مدتی از این ماجرا گذشت ات اینکه  یک نفر از روزبه سئوال کرد که این بخت و اقبال چگونه به تو روی آورد . روزبه هم گفت با لطف و کمک خدا و پادشاه غمهایمان تمام شد چون خدا غم و غصه ما را دید بوسیله پادشاه شیرینی و شادی را به ما برگرداند .

گر ایزد ز حکمت ببندد دری                    ز رحمت گشاید در دیگری

 

 

پایان